تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
دست يافتند . اموالى بود كه در حساب نمىگنجيد و به بيان نمىآمد . سرگذشت امير خردسال و آخرين ملوك دولت مرابطى و مشايخ و رجال آن دولت نيز وحشتناك بود . چنان كه گفتيم آنان را به مكانى كه خيمه‌هاى عبد المؤمن بر پا شده بود بردند . ابراهيم را با ديگران در قلعه اسير كرده بودند . او را در يكى از غرفه‌ها در زير توده‌اى از زغال يافته بودند « 1 » . گويند چون عبد المؤمن او را ديد بر او ترحم كرد و از سر خونش درگذشت . البيذق كه خود به عيان ديده مىگويد : امير جوان در برابر عبد المؤمن تضرع آغاز كرد و گفت يا امير المؤمنين من هيچكاره بوده‌ام . طلحه غلام او گفت : « خاموش باش ، آيا هرگز ديده‌اى پادشاهى در برابر پادشاه ديگر كه همانند اوست تضرع كند ؟ » و گويند كه سير بن الحاج يكى از مشايخ مرابطين چون تضرع و زارى شاه جوان را ديد به چهرهء او تف انداخت و گفت كه چون مردان شكيبا باش در هرحال عبد المؤمن بر او ببخشود و ابو الحسن بن - واجاج از اصحاب خمسين را كه جمعى از امرا و مشايخ لمتونه ، كه دستگير شده و به دست او كشته شده بودند گفت « اين كودكان را رها كن ، با آنها چه خواهى كرد » . ابو الحسن فرياد زد « عبد المؤمن بر ما پشت كرده مىخواهد براى نابودى ما بچه‌هاى درندگان را بپرورد » . خليفه خشمگين شد و از آنجا برفت . موحدين نيز با او رفتند جز ابو الحسن و شيخ ابو حفص . ابو الحسن امير ابراهيم را برد و بكشت آنگاه طلحه غلام او را كشان كشان آوردند تا بكشند . چون به ابو الحسن نزديك شد خنجرى را كه پنهان كرده بود بكشيد و بر او ضربتى زد و او را بكشت . موحدين نيز در حال او را كشتند . البيذق مىافزايد كه ابو الحسن قريب به هزار مرد از ابناء دكاله را در بند كشيده بود كه بكشد . چون كشته شد آنان نيز مورد عفو قرار گرفتند . « 2 » بدين‌گونه ابو اسحاق ابراهيم بن تاشفين در شانزده سالگى پس از دو سال كه اسما حكومت كرده بود بىآنكه در حوادثى كه اتفاق افتاد ، دستى داشته باشد طعمهء تيغ هلاك گرديد . با مرگ او سلسلهء ملوك لمتونه به پايان آمد و دولت فرزندان
هامش
( 1 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، بخش سوم ص 23 . ( 2 ) . اخبار المهدى ابن تومرت ، ص 104 . ابن عذارى ، البيان المغرب ، بخش سوم ص 24 .