العزيز بن المنصور بن حماد صنهاجى كه مردى سخت دل بود و سخت كش ، خود و خواصش بر او خشم گرفتند . العزيز قصد كشتن او كرد . ابن القطان برخى از اعمال او را در نهى از منكر در بجايه برشمرده است و گويد چون به بجايه درآمد ، پسران را ديد كه چون دختران مويها بلند كردهاند و خويشتن آراستهاند و جامههاى ابريشمين بر تن كردهاند و اراذل را ديد كه شيفته و پايبند آن كارها هستند . ابن تومرت به برافكندن اين رسم منكر سخت بايستاد . سپس در مراسم عيد حاضر شد ، ديد زنان و مردان و پسران زينت كرده و با چشمان سرمهساى و آراسته به زيورها در كنار هم ايستادهاند ابن تومرت آنان را زجر كرد و براند و شادمانى عيد در كامشان تلخ گردانيد . كار به هرجومرج كشيد تا آنجا كه برخى زيور زنان را ربودند . العزيز به تحقيق ماجرى پرداخت . دانست كه اين آشوب را آن فقيه سوسى برپاى كرده است . العزيز فرمان داد طالبان علم براى مناظره با او گرد آيند . در خانهء يكى از ايشان مجلسى ترتيب دادند و به طعام خوردن و آشاميدن پرداختند و ابن تومرت را نيز به آن مجلس دعوت كردند . نيامد . كاتب ، عمر بن فلفول به سراغ او رفت و ملاطفت نمود و تضرع كرد تا به مناظره حاضر شد و به نزد ايشان آمد . آنان سوآلها كردند و او هر سوآل را پاسخ مىگفت ، آنگاه ابن تومرت سوآل كرد ولى آنان به هيچ يك از سوآلهاى او نتوانستند پاسخ دهند . ابن فلفول با ملاطفت و تضرع از او خواست كه از اين امر به معروف و نهى از منكر دست بردارد . ابن تومرت از عاقبت كار خويش بيمناك شد و از بجايه بيرون شد و در جايى نزديك به آن موسوم به ملاله جاى گرفت . در آنجا در ميان اعيان صنهاجه بود كه مأوايش دادند و اكرامش كردند . والى بجايه از ايشان خواست كه تسليمش كنند و آنان ابا كردند . ابن تومرت چندى در ميان ايشان زيست تدريس مىكرد و چون فراغت مىيافت ، روى تختهسنگى بر كنار راه و در نزديكى ملاله مىنشست . روزى مردى سالمند و جوانى خوشمنظر بيامدند . اين جوان زيباروى كسى جز عبد المؤمن بن على بن علوى نبود : مردى كه مقدر شده بود كه از اصحاب بزرگ مهدى گردد و از بزرگترين سرداران و جانشين و وارث دولت او . اين جوان با عم خود از شهرى نزديك تلمسان آمده بود و اكنون براى طلب علم راهى مشرق بود و نيز آهنگ گزاردن حج داشت . ابن تومرت از احوال او پرسيد و چون دانست كه به چه كار مىرود ، او را گفت كه علم و شرف و نام بلند
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 165
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص١٦٥