آرى ، علت و انگيزهاى نيست كه فتح اسلامى را در اسپانيا يك فاجعهء ملى به حساب آوريم از آنگونه فاجعهها كه ملت را دچار مصيبت و اندوه مىكند ، بلكه برعكس عواملى است كه جوينده را وادار مىكند كه اين فتح را مبشر رهايى و رسيدن به آمال به حساب آورد . آيا نه اين بود كه فاتحين شعار مدارا و عدالت و مساوات درمىدادند ؟ مدارا و رأفت مسلمانان چراغى بود كه پرتو رهايىبخش خود را بر مردمى كه در زير فشار دينى لهيده شده بودند بتابيد . اسلام باكى از اين نداشت كه يهود و مسيحيان را در يك جامعهء واحد در كنار مسلمانان ببيند و ميان آنان در جميع حقوق مساوات برقرار كند و نيز باكى از اين نداشت كه كليساها و كنيسهها در كنار مساجد مسلمانان داير باشند . آيا اين يكى از جنبههاى دلپذير و بديع در سياست فتح اسلامى نيست ؟ آزادى وجدان و عقيدت و انديشه از قديمترين زمان گرانبهاترين موهبتى بوده كه ملتهاى شريف و بزرگوار از آن دفاع مىكردهاند .
هنگامى كه مدارا و آسانگيرى اسلام را در حق ملل مغلوب و احترامى كه به انديشه و عقايد مردم مىنهاد و آزاديى را كه در اقامهء شعائر دينى به آنان ارزانى مىداشت ، با سختگيرى و فشار دينى و تجسس در ضماير و عقايد آن هم به شنيعترين وجهى كه ملت اسپانيا تحمل كرده بود بسنجيم ، درمىيابيم كه اين انقلاب چه تأثير عميقى در روح و عواطف آن ملت مغلوب باقى گذاشته بود و فرمانروايى مسلمانان چگونه مورد تأييد و خشنودى ايشان بود .
بسيارى از دانشمندان اسپانيا خود اينچنين ارزيابى كردهاند و از سياست معتدل و روش انسانى مسلمانان سخن گفتهاند كه عربها آن ملت مغلوب را بىهيچگونه فشارى واگذاشتند تا بر طبق نظامات و سنن خويش به زندگى خود ادامه دهد . از جمله خاورشناس سيمونت با آنكه از ديگر علماى اسپانيا نسبت به مسلمانان بدبينتر است مىگويد : « اما در باب آنچه متعلق به قوانين مدنى و سياسى است ، مسيحيان اسپانيا در سايهء حكومت اسلامى نوعى زندگى خاص خود را حفظ كردند و رويه و روش پيشين خود را بىهيچ تغيير چشمگيرى نگهداشتند و در عرصهء مذهب نيز همان قوانين
هامش
- تسامح و آسانگيرى عرب در قرون وسطى و دورى گزيدن ايشان از كشمكشهاى دينى و كينهتوزى با ملل ديگر و تفرقهافكنى ، اشاراتى دارد . بنگريد بهeht fo yrotsiH 653 p . I . V niapS ni noitsiuqnI .