چون يحيى المعتلى كشته شد دو وزير او ابو الفوز نجاى صقلابى و ابو جعفر احمد بن موسى بن بقنهء بربرى ، برادر او ادريس را فراخواندند تا به جاى او زمام ملك بهدست گيرد . ادريس در اين هنگام والى سبته بود . يحيى را دو پسر نوجوان بود : يكى ادريس و يكى حسن . در روايتى آمده است كه او به ولايتعهدى حسن وصيت كرده بود ، ولى خردسالىاش مانع اين انتخاب بود . و بدينگونه با برادر يحيى ، ادريس در مالقه كه مركز خلافت حموديان بود به خلافت بيعت كردند و او را المتأيد باللّه لقب دادند ، و او پسر برادرش حسن را حكومت سبته و اعمال آن داد و حاجب نجا را به معاونت او فرستاد . رنده و جزيره نيز به بيعت او گردن نهادند . از همپيمانان او كه بيعتش را پذيرفتند يكى زهير العامرى صاحب المريه بود و يكى حبوس بن ماكسن زعيم قبيلهء صنهاجه و فرمانرواى غرناطه . اين دو با سپاهيان خود آمدند تا ادريس را در نبرد با ابن عباد يارى دهند . برزالى صاحب قرمونه نيز به آنان پيوست . در ماه ذو القعدهء سال 427 ه / 1036 م نيروهاى متحد همپيمان رهسپار اشبيليه شدند و در حوالى آن دست به كشتار و غارت زدند و روستاى طشانه و سپس « قلعه » را كه در مشرق اشبيليه بود تصرف كردند و طريانه را كه در جنوب آن بود آتش زدند ، سپس دژ القصر را اشغال كردند . زهير بعد از اين به المريه رفت .
سال بعد حبوس بمرد و پسرش باديس فرمانروايى غرناطه يافت . باديس و برادرش بلقين را نزد زهير فرستادند و از او خواستند كه پيمان دوستيى را كه ميان او و پدرشان بوده از نو تجديد كند . زهير با سپاه خود به غرناطه آمد و قريهاى در قراء غرناطه به نام الفنت « 22 » با باديس و برادرش ديدار كرد . ظاهرا ميان دو گروه نوعى سوء تفاهم پديد آمده بود .
باديس مىگفت كه زهير با نيرويى بيش از آنچه نياز بوده به قلمرو او درآمده است ، يا مىگفتند كه باديس و برادرش براى قتل او نقشهاى طرح كردهاند . درهرحال باديس راه بازگشت زهير بربست و در تنگناها كسانى را به كمين نشاند . ميان زهير و بربرها نبرد درگرفت . زهير منهزم شد و به قتل رسيد و پيكر او به دست نيامد . باديس بر لشكرگاه او غلبه يافت و غنايم بسيار از اسب و سلاح و كالا به دست آورد . باديس كاتب زهير ، احمد بن عباس را دستگير كرد و بكشت . اين واقعه در اواخر سال 429 ه / 1038 م
هامش
( 22 ) . به اسپانيايىsetnofiaD، در پنج كيلومترى شمال غرناطه واقع شده .