از پى او رفت و همچنان در پى او بود تا يارانش را پراكنده ساخت و او را بگرفت .
قاسم چندى بعد در زندان او به قتل رسيد . يحيى بر بلاد و ثغورى كه در دست قاسم بود غلبه يافت و به انفراد بر سرير فرمانروايى اندلس نشست . سپس بازگشت و پس از خلع المستكفى در سال 416 ه به قرطبه درآمد ، ولى بار ديگر قرطبه را ترك گفت و به مالقه رفت . مالقه از اوايل سال 417 ه پايگاه و پايتخت مملكت او شد و مدتى بر همان حال بماند .
يحيى المعتلى مخصوصا از مطامع قاضى محمد بن اسماعيل بن عباد كه رياست اشبيليه داشت مىترسيد . ازاينرو لشكر خود را به قرمونه كه به منزلهء دژ اشبيليه و در شمالشرقى آن بود ، برد و آن را از حاكم آن محمد بن عبد اللّه البرزالى بزرگ بنى برزال بستد و در آنجا استقرار يافت تا فرصتى به دست آورد و بر سر محمد بن اسماعيل بن عباد بتازد . محمد بن عبد اللّه البرزالى نزد محمد بن اسماعيل رفت و با او در جنگ با يحيى پيمان بست . يحيى همچنان سرگرم لهو و لعب بود ، شراب مىخورد و فجور مىنمود و سپاهيانش پىدرپى به اشبيليه حمله مىكردند . قاضى ابن عباد چنان ديد كه نخست دعوت المعتلى را كه خود را خليفه مىخواند باطل كند . در اواخر سال 426 ه شخصى ظهور كرد كه مىگفت هشام المؤيد است و تاكنون پنهان بوده و نمرده است . قاضى ابن عباد با او برخلافت بيعت كرد و مردم را به فرمانبردارىاش فرمان داد . سپس ابن عباد به سردارى پسرش اسماعيل بخشى از سپاه خود را با جماعتى از بربرها كه با او پيمان بسته بودند به قرمونه فرستاد . شب هنگام شهر را محاصره كردند و بيشترشان در نهان جايهايى كمين كردند . يحيى خبر يافت ؛ در حالى كه مست بود با ياران خود بيرون آمد . ميان او و مهاجمان نبردى سخت درگرفت . اگر سپاهيان ابن عباد از كمينگاه آشكار نشده بودند و او را فرونگرفته بودند ، مهاجمان شكست خورده بودند . يحيى با يارانش بگريخت . در گيرودار نبرد كشته شد و سرش را بريدند . ابن عباد به شتاب سر را به اشبيليه حمل كرد . اين واقعه در محرم سال 427 ه / نوامبر سال 1035 م واقع شد . سپاهيان ابن عباد در كنار باروى قرمونه بربرها را فروكوفتند و از كشتار دست نكشيدند تا آنگاه كه محمد بن عبد اللّه البرزالى برسيد . او را سركوبى قومش ناخوش آمد . برزالى وارد قرمونه شد و بر هرچه در آنجا بود از اموال و كالا دست يافت و زنان و كنيزان يحيى را اسير كرد « 21 » .
هامش
( 21 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 3 / ص 188 - 190 . ابن الخطيب ، اعمال اعلام ، ص 137 .