جز تل خاكى برجاى نماند . المهدى كوشيد تا همهء آثار بنى عامر را به سرعت براندازد ، زيرا مىترسيد پيش از آنكه جاى پاى مستحكم كند عبد الرحمان بن المنصور بازگردد .
در اخبار آمده است كه المنصور بن ابى عامر همواره انتظار آن داشت كه دولتش پايان يابد و الزاهره ويران گردد و اين وسوسه را با خواص ياران خود در ميان نهاده بود . وزير احمد بن حزم پدر فيلسوف شهير ابن حزم گويد كه ابن ابى عامر گهگاه مىگفت :
« اى زاهرهء زيبا ، واى بر تو ! جمالت دلفريب و بوى خوشت دلنواز است و ديدارت دلپذير .
خاكت پاكيزه است و آبت شيرين . كاش مىدانستم چه كسى تو را ويران خواهد كرد و بر پيكر تو لگد خواهد كوفت و نابودت خواهد ساخت » . و او به ياران خود صحت اين پيشگويى را تأكيد مىكرد « 16 » .
3
چون خبر اين انقلاب هولانگيز كه در قرطبه رخ داده بود به عبد الرحمان بن المنصور يا شنجول رسيد ، در طليطله بود . با سپاهيان خود شتابان به قلعهء رباح آمد ، سخت حيرتزده . پريشانى در صفوف لشكر افتاد . آنجا اندكى درنگ كرد و گفت كه از ولايتعهدى كناره مىجويد و به همان حاجبى اكتفا مىكند . نامهاى به طليطله و اعمال آن نوشت و از مردم آن نواحى خواست به يارى خليفهء مظلوم هشام المؤيد بشتابند و به فرمان او درآيند ، و از تاراج و خونريزى محمد بن هشام در قرطبه حكايتها كرد . ولى هيچ كس به سخن او گوش نداد . نخستين كسى كه سر از فرمان او پيچيد واضح از موالى پدرش بود كه در اين روزها والى طليطله بود . شنجول خواست از سران لشكر به يارى خود پيمان گيرد و با المهدى بجنگد . زعماى بربر كه بيشتر لشكرش از آنان بود به ظاهر با او موافقت كردند ، ولى با خود قرار ديگر نهادند . رئيس ايشان محمد بن يعلى زناتى زعيم زناته بود . قرارشان اين بود كه چون به قرطبه رسيدند از او
هامش
( 16 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 3 / ص 65 .