تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١
ارملاط فرستاد . با ايشان وداع كرد و در ميان فرياد و فغان آنان بيرون شد . ابن غومس نيز با او بود . تصميم گرفته بود بگريزد . شب هنگام به ديرى در آن نزديكى پناه برد . محمد بن هشام در تمام اين احوال مراقب اخبار و حركات او بود . چون خبر دادند كه قصد فرار دارد حاجب ابن ذرى را با فوجى از سواران از پىاش فرستاد . اينان شتابان به ارملاط آمدند . حاجب به دير حمله كرد و شنجول و ابن غومس را گرفت . زنانش را نيز از قصر به‌در برد . هفتاد كنيز بودند ، همه را به قرطبه فرستاد . چون شنجول ديد كه هلاك خواهد شد در برابر كسى كه بند بر او مىنهاد اعتراف كرد كه در طاعت المهدى است . ابن ذرى خواست او و ابن غومس را به قرطبه آورد . فرمان داد دستهايش را با آنكه سخت مقاومت مىكرد بستند . محمد بن هشام در راه از ابن ذرى خواست كه قدرى دستش را بگشايد تا لختى بياسايد . ابن ذرى اجابت كرد . در اين حال به سرعت برق ، دشنه‌اى از موزه بيرون كشيد و خواست در سينه‌اش فروكند . سپاهيان مانع شدند و باز دستهايش را بستند . حاجب فرمان قتلش را داد ، در حال سرش را بريدند . ابن غومس را نيز كشتند . در همان شب سر شنجول عبد الرحمان را نزد المهدى محمد بن هشام بردند . پيكرش را نيز بر استرى نشاندند . المهدى فرمان داد تا پيكر را حنوط كردند و سر را نيز بدان وصل نمودند و لباس پوشيدند و آن را بر چوبى بلند بر درگاه نصب كردند . سر ابن غومس را نيز بر ستونى در كنار او نهادند . قتل عبد الرحمان بن المنصور در روز سوم رجب سال 399 ه / سوم مارس 1009 م بود . برخى از تعليقاتى را كه از معاصران اين حوادث پىدرپى دهشتناك به دست ما رسيده است در اينجا مىآوريم ، از آن جمله است تعليق يك شاهد عينى كه مىگويد : « از عجايبى كه من در اين دنيا ديدم ، حادثه‌اى است كه از نيمروز روز سه‌شنبه چهارده شب باقيمانده از جمادى الاخر تا نيمروز چهارشنبه اتفاق افتاد . درست در همين ساعات شهر قرطبه فتح شد و مدينة الزاهره ويران گرديد و خليفهء پيشين يعنى هشام بن الحكم خلع شد و خليفهء نو كه نه بدين مقام نامزد شده بود و نه كس او را برگزيده بود ، يعنى محمد بن هشام بن عبد الجبار بر مسند خلافت نشست و دولت عامريان زوال يافت . جماعتى از عوام مردم بر لشكر سلطان كه صاحب مهارت و تجربه بودند غلبه يافتند و وزراى جليل القدر سرنگون گرديدند و اضدادشان بر مسندشان جاى گرفتند . . . و همهء اينها به دست چند مرد از اراذل عامه چون حجامان و خرازان و ريسمان‌تابان و زباله‌كشان