مردم را از روى باروها دور كردند . شب فرارسيد و مردم بازگشتند .
روز بعد ، روز هجدهم ماه جمادى الاولى ، محمد بن هشام يا خليفه المهدى ، پسر عم خود عبد الجبار بن مغيره را براى هجوم به الزاهره گسيل داشت . عبد الجبار با نيروى عظيمى از مردم بيامد . اينان همه داوطلبانه در اين نبرد شركت جسته بودند .
بعضى سواره بودند و بعضى پياده و همه اسلحه گرفته بودند . سر عبد اللّه بن ابى عامر را هم بر نيزه پيشاپيش آنان مىبردند . اينان نخست به قصر عبد الملك المظفر باللّه كه بيرون بارو بود حمله كردند . زن و فرزند عبد الملك و مادرش ذلفاء در اين قصر بودند .
ذلفاء محمد بن هشام را به مال و تدبير خود يارى كرده بود . مردم قصر عبد الملك را تاراج كردند و هرچه ذخاير در آن بود بردند . چون اهل الزاهره دانستند كه مقاومت را فايدتى نيست ، پيام دادند به شرطى كه محمد المهدى آنان را امان دهد تسليم خواهند شد . المهدى به خط خود اماننامه فرستاد . اماننامه نيمروز برسيد . درهاى مدينة الزاهره را گشودند و تسليمش كردند . عبد الجبار برفور به قصر الزاهره رفت . مردم نيز هجوم بردند و هرچه متاع و نفايس بود به تاراج بردند . آنچه در آنجا يافتند نه در قيمت مىگنجيد و نه در وصف . عبد الجبار و ياران مقربش بيشترين بهره را بردند . عامه بر خزاين لباس و متاع و سلاح و زيورها دست يافتند . تا شب روز بعد همچنان غارت مىكردند .
عبد الجبار مىكوشيد با نيرويى كه در اختيار داشت حرمها و اموال و جواهر خاص را حفظ كند و مردم را از آنجا دور سازد . محمد بن هشام به هرچه در آنجا بود دست يافت و همه را به قصر خلافت در قرطبه نقل كرد . گويند ارزش اموالى كه از الزاهره غارت شد پنج هزار هزار و پانصد هزار دينار نقدينه بود و هزار هزار و پانصد هزار دينار اشياى زرين . محمد بن هشام آزاد زنان بنى عامر را آزاد كرد و كنيزان را براى خود برداشت و بعضى را به وزرا و يارانش بخشيد . ذلفاء را اجازه داد كه با زن و فرزندان پسرش عبد الملك از جمله پسر خردسال عبد الملك به نام محمد در خانههاى خود در شهر سكونت كند . ذلفاء از حرص قسمت اعظم خزاين مال و متاع را به آنجا نقل كرده بود .
خليفه محمد بن هشام به اين بسنده نكرد كه اموال و ذخاير بىحساب الزاهره را غارت كند ، فرمان داد تا باروها و كاخهايش را نيز ويران كنند . مردم دست به ويرانى گشودند و مرمرهاى نفيس و درها و هر زينت و زيور ديگرى را تاراج كردند . هنوز چند روزى از به راه افتادن اين سيل بنيانكن نگذشته بود كه از آن همه جمال و جلال
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 628
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص٦٢٨