از اشراف مملكت بود « 6 » .
3 . مملكت ناوار
پيش از اين به پيدايش ناوار مستقل در اواخر قرن نهم ميلادى اشارت كرديم و گفتيم چگونه سانچو گارسياى اول پس از عزلت گزيدن فرتون در سال 905 م به پادشاهى نشست . سانچو كشور كوچك خود را گسترش داد و توانست حدود آن را از سوى جنوب تا ناجره وسعت بخشد و با مسلمانان در ايام امير عبد اللّه و در اوايل عهد عبد الرحمان الناصر چندبار به جنگ پردازد . عبد الرحمان الناصر در سال 920 م و سپس در تابستان سال 924 م لشكر به ناوار برد و پايتخت آن بنبلونه را تصرف كرد و ويران نمود و قواى ناوار را درهم كوبيد و به هرگونه مقاومت و تجاوز از جانب آن پايان بخشيد .
چون در سال 926 م سانچو درگذشت پسرش گارسيا سانشز كه كودك بود بهجاى پدر نشست و تحت سرپرستى عم خود خمينوگارسيس و سپس تحت سرپرستى مادرش تيودا ( طوطه ) كه مدتى به نام او فرمانروايى كرد ، قرار گرفت . اين سرپرستى حتى پس از آنكه گارسيا به سن رشد رسيده بود ادامه داشت . ناوار در اين روزگاران با دو مملكت مسيحى ديگر رابطهء خويشاوندى داشت . اردونيوى سوم پادشاه ليون با اوراكا دختر ملكه تيودا ( طوطه ) و خواهر گارسيا ازدواج كرده بود و فرنان گونثالث كنت قشتاله دختر ديگر تيودا به نام شانسا را به زنى گرفته بود ، ازاينرو ملكه تيودا در هرسه مملكت از موقعيتى شايان برخوردار بود . چون راميروى دوم پادشاه ليون در سال 950 م از دنيا رفت و ميان پسرانش اردونيو و سانچو جنگ داخلى درگرفت ، ناوار در كنار سانچو پسر ملكه اوراكاى ناوارى قرار گرفت و چون پس از مرگ برادرش بر تخت نشست و اشراف ليون به خلع او برخاستند و ملكه تيودا براى يارى او به الناصر پناه برد ، بار ديگر ناوار كمر به يارى او بست .
آنگاه روابط ميان ناوار و همسايهاش قشتاله تيره شد و جنگ ميان دو كشور درگير گرديد . كنت فرنان گونثالث امير قشتاله منهزم شد و در جنگى كه ميان دو گروه در نزديكى ناجره واقع شد اسير گرديد و مدتى دراز در ناوار در زندان ماند و
هامش
( 6 ) . ابن خلدون ، العبر ، ج 4 / ص 181 . همچنين :642 . p . I . loV . dibi : arimatlA .