گوشمال راميرو لشكر بر سر او كشيد راميرو از گارسيا فرناندز امير قشتاله و سانچو گارسيا پادشاه ناوار يارى طلبيد . محمد بن ابى عامر براى نبرد با اين قواى متحد در حركت آمد و آن را در جنگ شنت منكش در سال 981 م شكست داد .
پس از اين شكست اشراف ليون رأى دادند كه راميرو براى حكومت بر چنان مملكتى صلاحيت ندارد ، بنابراين او را خلع كردند و پسر عمش برمودو را در سال 982 م بر خود امير كردند . ولى راميرو براين قرار گردن ننهاد و ياران خود را گردآورده آمادهء نبرد شد . ميان راميرو و برمودو جنگ خانگى آغاز شد . راميرو در اين حالت به ابن ابى عامر پناه برد و از او خواست براى بازپس گرفتن تخت پادشاهىاش يارىاش دهد ، ولى پس از اندك زمانى بمرد و برمودو از شر منازعهء او برهيد .
اما شادمانى برمودو ديرى نپاييد . گروه بزرگى از اشراف با حكومت او به معارضه پرداختند و مبارزهء داخلى بار ديگر سربرداشت . در چنين حالى برمودو چارهاى جز پناه جستن به ابن ابى عامر نداشت . از او يارى طلبيد و به فرمانبردارىاش اعتراف كرد .
ابن ابى عامر نيز بپذيرفت و سپاهى به يارىاش فرستاد . لشكر ابن ابى عامر به شهر ليون درآمد و بدينگونه مملكت ليون تابع قرطبه شد و جزيه پرداخت .
برمودو همين كه احساس كرد جاى پاى استوار كرده و قويدست شده است سر به عصيان برداشت و بر پادگان مسلمانان حمله برد و شهر ليون را از دستشان بستد .
ابن ابى عامر بار ديگر لشكر به جنگ او كشيد و شهر ليون را بگرفت و ويران نمود و قواى مسيحيان پراكنده ساخت . از آن پس پىدرپى به ليون لشكر مىآورد و برمودو را منهزم مىساخت . برمودو به ناچار صلح اختيار كرد و در سال 995 م سر به فرمان نهاد .
ديديم كه المنصور محمد بن ابى عامر در سال 997 م لشكر خود به غزو شنت ياقب پايتخت روحانى اسپانياى مسيحى برد و در اين لشكركشى بود كه بيشتر اشراف جليقيه به او پيوستند . در اين هنگام برمودو هيچ راه فرارى و پناهگاهى نداشت .
عاقبت بار ديگر روى اعتذار بر زمين نهاد و از هر مقاومتى دست بداشت . ابن ابى عامر نيز خواستهاى او را پذيرا آمد . برمودو پس از اين تسليم دو سال ديگر زندگى كرد .
آندو سال را همه در تعمير كليساها و ديرها و دژهايى كه در خلال نبرد ويران شده بودند صرف كرد . سپس در سال 999 م چشم از جهان فروبست . پسرش الفونسوى دوم كه كودكى خردسال بود به جايش نشست . سرپرست او كنت مننديث گونثالث يكى
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 592
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص٥٩٢