قومى را كه در اسپانياى مسيحى به غليان آمده بود موقتا محدود كرد ، زيرا برادر و جانشين او فرويلا تنها يك سال حكومت كرد . چون فرويلا بمرد آتش نزاع ميان سانچو و الفونسو پسران اردونيو برافروخته شد و كار به آنجا منتهى شد كه الفونسو به يارى پدرزنش سانچو پادشاه ناوار بر تخت سلطنت دست يافت . سانچو مأيوس نشد و سپاهى گردآورد و تاج بر سرنهاد و خود را در شنت ياقب در اقصاى جليقيه پادشاه خواند ، سپس به ليون حمله برد و آن را محاصره نمود و بر آن استيلا يافت و بهجاى برادر بر تخت سلطنت جلوس كرد .
پادشاه ناوار به يارى الفونسو برخاست تا توانست برادرش را منهزم سازد و بار ديگر بر شهر ليون مستولى گردد ، جز آنكه برادرش سانچو همچنان در جليقيه در دعوى خويش پاى مىفشرد .
اين جنگ داخلى چند سالى به درازا كشيد . اولين مرحلهء آن وقتى به پايان رسيد كه سانچو پسر اردونيو در سال 929 م درگذشت و پادشاهى بر برادرش الفونسوى چهارم ، بدون هيچ منازعى ، قرار گرفت . سپس مرحلهء دوم در سال 931 م آغاز شد .
در اين سال زوجهء الفونسو درگذشت و او از مرگ زن خويش سخت اندوهگين شد و از زندگى مأيوس گرديد و به زهد گراييد و به سود برادرش راميرو دومين پادشاه ليون ، به همين اسم ، كناره گرفت و به دير ساهاگون پناه برد و در زمرهء راهبان درآمد ، ولى پس از چندى بهبود يافت و از دير خارج شد و در قلعهء شنت منكش
sacnamiS
خود را پادشاه خواند . اين كار او در نظر راهبان عيب بزرگى بود . از همهجا در حق او زبان به اعتراض گشودند تا او بار ديگر به رهبانيت بازگرديد . در واقع بر پيكر الفونسو جامهء رهبانان از تاج شاهان برازندهتر بود ، زيرا به كليسا بيشتر از ميدان جنگ دلبستگى داشت .
ديرى نپاييد كه برادرش راميرو به يارى شورشيان طليطله لشكر برد . الفونسو فرصت را مغتنم شمرد ، از دير بيرون آمد و با برخى از يارانش به شهر ليون رفت و بر آن مستولى گرديد . راميرو شتابان بازگشت و برادر را در شهر به محاصره افگند و تا توطئهها و سركشيهايش را محدود كرده باشد چشمانش را ميل كشيد ، همچنين سه پسر عم خود فرزندان فرويلا را كه در شورش با او يار شده بودند نابينا نمود .
يكى از منتقدين امروزى اسپانيا در باب اين قساوت راميرو نوشته است : « از عقوبتى كه راميروى دوم در حق برادرش الفونسو و پسرعموهايش رواداشت آدمى به لرزه مىآيد ، زيرا گذشت اين قرنهاى طولانى براى محو خاطرهء اين جنايت - نابينا