از پنجهء آن مرد استيلاجو بيش از پيش به جد درايستاد و ادعاهاى قديم خود را در باب اينكه ابن ابى عامر قدرت خلافت را غصب كرده و نمىگذارد خليفه در كارها دخالت كند ، از سرگرفت . ياران او نيز اين اتهامات را در همهجا بازمىگفتند . در اين هنگام به خاطرش گذشت كه به زيرى بن عطيه حاكم مغرب پيوندد و او را به دشمنى المنصور برانگيزد . پس رسولان خود را نزد او فرستاد و در نهان اموالى برايش گسيل داشت تا لشكر گردآورد و از دريا گذشته به اندلس آيد . زيرى بن عطيه يكى از دوستداران امويان بود و از اينكه ابن ابى عامر يكى از افراد اين خاندان را از حقوق خود محروم داشته بود سخت خشمگين . از ديگر سو از اينكه به هنگام آمدنش به قرطبه المنصور رعايت حق او نكرده بود كينهء او به دل گرفته بود . زيرى به دعوت صبح پاسخ گفت و علنا به انتقاد از المنصور و سياست او پرداخت و مردم را به مقاومت در برابرش و بازگرداندن حقوق خليفه به او دعوت كرد « 36 » .
المنصور مردى بيدار بود و از اقدامات نهانى صبح و يارانش به خوبى آگاه .
اولين اقدام او اين بود كه دست صبح را از اموالى كه در درون قصر در اختيار داشت و مىتوانست به وسيلهء آنها شورشى بر ضد او به راه اندازد ، كوتاه كند . ابن ابى عامر بيمار بود ، پسر خود عبد الملك را با جماعتى از سپاهيان به قصر خلافت در قرطبه فرستاد .
جمعى از فقها و وزرا را نيز همراه او كرد . عبد الملك با اين گروه به مجلس خليفه درآمد و در آن باب با او به گفتگو پرداخت . هشام از دشمنى با ابن ابى عامر تبرى جست و با انتقال اموال موافقت كرد . برفور همهء اموال به قصر الزاهره منتقل شد و از آن همه خزاين در قصر قرطبه هيچ نماند و در اين ميان تهديدات صبح نسبت به عبد الملك سودمند نيفتاد . گويند بهاى آن اموال ميليونها دينار بود « 37 » .
چون المنصور بن ابى عامر از بيمارى شفا يافت با پسر خود عبد الملك و ديگر بزرگان دولت به قصر خليفه در قرطبه رفت و با او در خلوت سخن گفت . هشام به برترى او اعتراف كرد و از كوششهايش در امور ملك بسى سپاس گفت و گفت تا همان سياستى را كه پيش گرفته است ادامه دهد . در اينجا ابن ابى عامر اقدامى شجاعانه كرد ،
هامش
( 36 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 2 / ص 302 . نبذ تاريخية فى اخبار البربر ، ص 27 .
( 37 ) . ابن بسام ، الذخيره ، القسم الاول ، ج 1 / ص 52 - 54 . المقرى ، نفح الطيب ، ج 2 / ص 95 .