غلامانش بگريخت و به گارسيا فرناندز كنت قشتاله پيوست . كنت او را وعدهء يارى داد . المنصور از گارسيا خواست كه پسرش را تسليم كند و سوگند خورد كه دست از جنگ با او برنمىدارد تا گارسيا دست از نگهدارى پسرش بردارد . گارسيا سر برتافت و نبرد درگرفت . المنصور به سوى مشرق تاخت و بر اوسمه ( وخشمه ) مستولى شد و در آنجا پادگانى اسلامى مستقر ساخت و پس از اندك زمانى به « قبه » لشكر برد و پىدرپى سپاه گارسيا را درهم مىشكست تا عاقبت زبان به تضرع گشود كه دست از او بدارد .
ابن ابى عامر به تضرعش گوش فراداد . گارسيا عبد اللّه را با جماعتى از بزرگان قشتاله نزد پدر فرستاد . سعد خادم با جمعى از سواران به استقبالش آمدند . سعد با او ملاطفت كرد و بر دستش بوسه داد ، سپس او را با چند تن از سواران رها كرد و خود برفت .
سواران او را از استرش فرود آوردند و اخطار كردند كه آمادهء مرگ باشد . عبد اللّه از استر فرود آمد و با آرامش تمام به پيشباز مرگ رفت ، با دلى قوى و شجاعتى درخور ستايش . هنگام غروب آفتاب بود كه گردنش را زدند . اين واقعه در روز چهارشنبهء چهاردهم جمادى الاخر سال 380 ه / نهم سپتامبر سال 990 م اتفاق افتاد . سرش را در حال نزد پدرش ابن ابى عامر فرستادند . او نيز سر پسر خود را با فتحنامه نزد خليفه هشام المؤيد فرستاد . پيكرش را در همانجا كه كشته بودندش به خاك سپردند . به هنگام اعدام بيست سال داشت . اين جنگ ابن ابى عامر كه در خلال آن اين حوادث رخ داد چهل و پنجمين جنگ او بود « 27 » .
المنصور محمد بن ابى عامر با كارى كه در حق فرزند خود كرد در شنيعترين و وحشتناكترين صورت خود عيان مىشود . ولى برماست كه به بررسى موقعيتى كه او را به ارتكاب چنين عمل دردناكى وادار كرد بپردازيم . توطئهء عبد اللّه بر ضد پدر و همدستى او با تجيبى فرمانرواى ثغر و ديگر دشمنان حكومت مركزى از چندى پيش ، سپس التجاى او به امير قشتاله دليل قطعى و بارزى است بر بدخواهى او و خطرناك بودن هدفش . اگر اين توطئه به نتيجه مىرسيد فرمانروايى ابن ابى عامر پايان مىيافت و اساس دولت اسلامى كه ابن ابى عامر به استوار ساختن آن موفق شده بود ،
هامش
( 27 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 2 / ص 304 و 305 . همچنين :. 842 742 . p . II . loV . tsiH : yzoD