تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 542

مساهمون:

ص٥٤٢
يكدل نيست و بر او اعتماد نمىكند و مىترسد كه از او شرى زايد « 25 » . عبد اللّه به سرقسطه رفت و نزد فرمانرواى آن عبد الرحمان بن مطرف فرود آمد . او نيز با ابن ابى عامر دل بد داشت . عبد الرحمان فرصت غنيمت شمرد و از عبد اللّه دلجويى كرد و آتش كينهء پدر را در دل او شعله‌ور ساخت . هردو چنان نهادند كه در اولين فرصتى كه دست مىدهد كار المنصور محمد بن ابى عامر را تمام كنند و كشور اندلس را ميان خود تقسيم نمايند . عبد اللّه بر قرطبه و آن سوى آن مستولى شود و عبد الرحمان بر ثغر و متعلقات آن . در اين توطئه برخى اكابر سپاه و دولتمردان نيز كه با المنصور سر معارضه داشتند شركت جستند . سركردهء اينان وزير عبد اللّه بن عبد العزيز المروانى حاكم طليطله معروف به الربضى بود . خبر اين توطئه در حالى كه هنوز نضج نگرفته بود به ابن ابى عامر رسيد . دست به حيله‌گرى زد . نخست پسر خود عبد اللّه را از سرقسطه فراخواند و در حق او نيكيها نمود و او را وعده‌ها داد . سپس وزير مروانى را از فرمانروايى طليطله به گونه‌اى پسنديده دور كرد ، آنگاه از وزارت عزلش نمود و در خانه‌اش محبوس داشت . پس از آن چون تابستان در رسيد ، عزم غزاى قشتاله نمود و از حكام مرزى مدد خواست . از اطراف به ديدارش گرد آمدند . عبد الرحمان بن مطرف التجيبى نيز با يارانش در آن ميان بود . هركس از هر جاى كه بود به شهر وادى الحجاره كه به فرمان او مركز تجمع لشكرها شده بود ، رهسپار گرديد . در آنجا اهل ثغور به تحريك ابن ابى عامر زبان به شكايت از عبد الرحمان گشودند و گفتند ارزاق آنان را احتكار كرده و به آنان نمىدهد . المنصور فرمان عزلش را صادر كرد ، ولى تا دل بنى هشام را به دست آورد پسر او يحيى ملقب به سماحت را به‌جاى پدر برگزيد . اين حادثه در پايان ماه صفر سال 379 ه اتفاق افتاد . هنوز چند ماهى نگذشته بود كه فرمان داد عبد الرحمان را بگيرند و به حساب كشند . چون از الزاهره بازگشت اعدامش كرد « 26 » . المنصور محمد بن ابى عامر در همان هنگام پسرش عبد اللّه را به لشكرگاه خواند . مىترسيد از او حركتى صادر شود . سپس با لشكر خود راهى شمال شد و به شنت اشتبن رفت . در همان حال كه شهر را در محاصره گرفته بود پسرش عبد اللّه با چند تن از
هامش
( 25 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 2 / ص 305 و 306 . ( 26 ) . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 2 / ص 304 .