مىرسد ، دست به خدعه زد و اظهار تسليم و فرمانبردارى نمود و خواستار صلح و امان گرديد ، ولى بدان شرط كه زن و فرزندش را به قرطبه بفرستد . امير منذر بن محمد اين خواهش بپذيرفت و اماننامه نوشت و برايش جامه و چاپار و ديگر ما يحتاج فرستاد .
ابن حفصون از امير صد استر خواست كه زن و فرزند و متاع و اثاثهء خود را حمل كند .
منذر اين همه را براى او گسيل داشت . ابن حفصون آنها را به دژهاى خود فرستاد .
منذر نيز به محاصرهء ببشتر پايان داد و با لشكر خود به قرطبه بازگرديد ، ولى ابن حفصون در تاريكى شب از لشكر بگريخت و به ببشتر بازگرديد و در آنجا به دفاع نشست و اين در حالى بود كه به آنچه منذر به مدد او فرستاده بود مستظهر بود . منذر چون اين خبر جانگداز بشنيد نزديك بود كه از شدت خشم خفه شود و برفور لشكر به ببشتر بازگردانيد و بار ديگر آنجا را در محاصره گرفت . اين بار قصدش آن بود كه از آنجا دور نشود تا ابن حفصون را مرده يا زنده به چنگ آورد . محاصره چهل و سه روز مدت گرفت .
در اين اثنا منذر بيمار شد . برادرش عبد اللّه بن محمد از قرطبه آمد تا به جاى برادر محاصره را ادامه دهد . منذر در اواسط ماه صفر سال 275 ه / ژوئيهء سال 888 م در كنار باروى ببشتر جان تسليم كرد . مدت حكومتش از دو سال بيشتر نبود . بعضى گويند منذر به تدبير برادرش عبد اللّه به قتل رسيد ، زيرا عبد اللّه مىخواست هرچه زودتر از شر برادر خلاص شود و بر تخت جاى او را بگيرد . اين بود كه فصاد او را به قتلش تحريك كرد . او نيز با تيغ زهرآگين رگش را زد و به قتلش آورد . اين روايت را از مورخان اندلس ابن القوطيه و ابن حزم تأييد كردهاند . ابن حزم مىگويد كه اين يك روايت معقول است و خلقوخو و سياست خونخوارانهء عبد اللّه چنين عملى را ايجاب مىكند ، زيرا او پس از اين دو تن از پسران خود را به قتل آورد . اينان يكى محمد پدر الناصر بود و يكى مطرف ، سپس دو برادر خود هشام و قاسم را كشت . بنابراين اگر براى رسيدن به تخت فرمانروايى چنين عملى هم از او سر زده باشد بعيد نمىنمايد « 6 » .
پس از قتل منذر بار ديگر محاصرهء ببشتر پايان يافت و لشكر به قرطبه برگشت و ابن حفصون از يك خطر حتمى باز جست و كارهاى خود به نظم آورد و پايههاى قدرت خويش در نواحى جنوبى استوار گردانيد .
هامش
( 6 ) . ابن القوطيه در افتتاح الاندلس ، ص 102 و ابن حزم به نقل از ابن حيان در رسالهء نقط العروس ، ص 78 و 79 . صاحب البيان المغرب اقوال ابن حزم را نقل كرده است . ج 2 / ص 106 و 161 .