تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
و در جاى ديگر مىگويد كه عبد الرحمان به خود نام خليفه نداد ، زيرا مىدانست خلافت ويژهء مقر اسلام و منشأ عرب است . مسعودى نيز مىگويد كه بنى اميه معتقد بودند عنوان خلافت حق كسى است كه مالك حرمين مكه و مدينه باشد . ازاين‌رو با آنكه به اين مقام رسيدند باز هم آنان را خليفه خطاب نمىكردند « 11 » . درهرحال آنچه عبد الرحمان را از اين اقدام بازمىداشت علل سياسى بود . او مىخواست خود را به دردسر نيندازد و عنوانى را كه هنوز زمان آن نرسيده است به خود نبندد ، زيرا اگر چنين مىكرد با خلافت نيرومند عباسى وارد رقابتهايى مىشد كه از عاقبت آن ايمن نبود . عبد الرحمان الداخل از جهت نظام حكومتى ، همان شيوهء اسلاف خود را در مشرق ، پيش گرفت و همهء رسوم و نظام آنان را به اجرا درآورد . كسانى را منصب حاجبى داد ، ولى به مناصب وزارت نپرداخت بلكه به جاى وزيران معاونان و شيوخى برگزيد كه در مهام امور يارىاش مىكردند . اينان عنوان وزير نداشتند بلكه بيشتر به خواص و اهل شورا نزديك بودند . معاونان او نخست دوستان او بودند ، كسانى كه به هنگام ورودش به اندلس او را پذيرا شده بودند و يارىاش كرده بودند و در ركاب او جنگيده بودند . عبد الرحمان منصب حاجبى خود را به تمام بن علقمه داد ، بعد يوسف بن بخت الفارسى از موالى عبد الملك بن مروان را به اين مقام برگزيد ، سپس عبد الكريم بن مهران الغسانى ، آنگاه عبد الرحمان بن مغيث فرزند مغيث فاتح قرطبه را . در اواخر دوران حياتش منصور الخصى مقام حاجبى او را به عهده داشت و منصور در اين مقام ببود تا وفات كرد . براى امر مشورت خويش ابو عثمان عبد اللّه بن عثمان سركردهء انصار خود و داماد او خالد بن عبد اللّه را برگزيد . اين دو ، تا مدتى پايه‌هاى حكومت او بودند . ديگر از ياران او در حكومت جدار بن عمرو و ابو عبده حسان بن مالك زعيم اشبيليه و شهيد بن عيسى بن شهيد و عبد السلام بن بسيل الرومى بودند و اين دو از موالى بنى اميه بودند . همچنين ثعلبة بن عبيد الجذامى كه او را بعدها امارت سرقسطه داد و عاصم بن مسلمة الثقفى در جنگ مساره از ياران او بودند . سردارى لشكر او را بدر غلامش بر عهده داشت . همچنين تمام بن علقمه و عبد الملك المروانى و ثعلبة بن عبيد و جز ايشان از خواص ياران او به فرماندهى سپاه برگزيده شدند . عبد الرحمان
هامش
( 11 ) . مسعودى ، مروج الذهب ( بولاق ) ، ج 2 / ص 78 .