شد و با آنكه خود از خاندان اموى بود براى خود رسم و آيين تازهاى به وجود نياورد .
روايات اسلامى گاه او را امير مىخوانند و گاه امام « 8 » . گاه او را صاحب اندلس لقب مىدهند و گاه عبد الرحمان الداخل مىنامند ، زيرا او نخستين كسى از امراى بنى اميه بود كه به اندلس داخل شد و بر آن حكومت كرد . نيز او را عبد الرحمان اول مىنامند ، زيرا نخستين از سه تن امراى بنى اميه است كه عبد الرحمان نام داشتند و بر اندلس فرمان راندند ، و آنان يكى عبد الرحمان الداخل بود و نوهء او عبد الرحمان الاوسط ( ابن الحكم ) و سپس عبد الرحمان الناصر .
در آن هنگام كه عبد الرحمان الداخل به اندلس وارد شد دعوت بنى عباس هم به اندلس آمد و از منابر پراكنده شد . در بسيارى از نواحى به نام بنى عباس خطبه خواندند ، سپس در قرطبه نام آنان بر منابر و در خطبهها بياوردند . عبد الرحمان خود ، تا چند ماه به نام ابو جعفر المنصور خطبه مىخواند . اين عمل او بيشتر جنبهء سياسى داشت و عجيب مىنمود و با قصد او متناقض . ولى جماعتى از بنى اميه به اندلس مهاجرت كرده بودند كه سركردهء آنان عبد الملك المروانى بود . اين مهاجرين بر اين شيوه اعتراض كردند و آنچه را بنى عباس بر سر بنى اميه آورده بودند فرايادش آوردند و همچنان پاى فشردند تا عاقبت او را واداشتند كه در سال 139 نام عباسيان از خطبه بيفگند . در ساير منابر اندلس نيز چنين كردند « 9 » ، ولى عبد الرحمان هرگز نمىخواست به حكومت خود رنگ خلافت دهد و اين امر به علل دينى و سياسى بود . ابن خلدون در چند جمله اين علل را بيان مىكند كه امويان اندلس « برخى با آنكه خود مىدانستند به پايهء خلافت نمىرسند ، خود را چون اسلافشان امير المؤمنين لقب دادند . كسى مىتوانست از چنين لقبى بهره جويد كه بر حجاز كه اصل عرب و اسلام آنجاست فرمان براند و حال آنكه اينان از حجاز كه سرزمين خلافت و مركز عصبيت بود به دور بودند . اينان به اندلس آن سرزمين دور پناه برده بودند تا به چنگ بنى عباس نيفتند . » « 10 »
هامش
( 8 ) . رجوع كنيد به اخبار مجموعه ، ص 100 - 104 . ابن خلدون ، العبر ، ج 4 / ص 122 . ابن عذارى ، البيان المغرب ، ج 2 / ص 51 . الروض المعطار ( قاهره 1937 ) ، ص 186 . المقرى ، نفح الطيب ، ج 2 / ص 74 .
( 9 ) . المقرى ، نفح الطيب ، ج 2 / ص 78 . ابن الابار ، الحلة السيراء ، ص 33 .
( 10 ) . ابن خلدون ، مقدمه ، ص 122 .