و از چكامههايى كه در آن ايام سروده شده الهام گرفته است . چكامهء رولان هنوز هم در ميان چكامههاى شهسوارى در قرون وسطى مىدرخشد و گويى اثرى جاويدان دارد .
چكامهء رولان در بسيارى موارد به سوى افسانه كشيده شده و جنبهء اسطورهاى به خود گرفته است . از حوادث آن جنگ ، داستانى حماسى و رزمى پرداخته كه چنان كه شيوهء اين گونه شاعران است در بسيارى از مواقع از اصل منحرف شده ولى مكان آن كارزار و نام برخى اشخاص تاريخى در آن حفظ شده است . بهتر آن ديديم كه خلاصهاى از آن چكامهء داستانى را در ذيل بياوريم :
« شارلمان با اسپانيا جنگيد و اين جنگ هفت سال زمان گرفت تا ثغور و شهرهايش را تصرف كرد ، جز سرقسطه . سرقسطه سنگر پادشاه عرب مارسيل بود .
شارلمان لشكرگاه خود را در كنار قرطبه برپا كرده بود كه رسولان مارسيل آمدند و از سوى او اظهار فرمانبردارى كردند ، ولى به آن شرط كه پس از پيروزى ، فرنگان از اسپانيا بيرون روند . شارل مجلسى از بارونها تشكيل داد . يكى از آنان رولان پسر برادرش بود . رولان معتقد بود كه بايد جنگ ادامه يابد ، ولى جماعت ديگر به رياست گانلون كنت مايانس به صلح گرايش داشتند و رأى اين گروه بر ديگران غلبه يافت ، زيرا فرنگان از جنگ و كشتار ملول شده بودند . گانلون نزد مارسيل شاه ، كس فرستاد تا با او قرارداد صلح بندد . مارسيل با ارسال هدايا و تحف او را به صلح بيشتر ترغيب كرد . آن دو باهم متفق شدند كه بر ضد رولان و يارانش اقدام كنند . سپس نزد شارلمان بازگشت . شارلمان پنداشت كه مارسيل شروط فرنگان را پذيرفته است ، ازاينرو لشكر خود از اسپانيا بيرون برد . رولان سردار ساقهء لشكر بود و امراى دوازدهگانه نيز با او بودند . اينان سرگل شهسواران فرانسه بودند . چون لشكر بر فراز گذرگاههاى كوهستانى رسيد ، اوليور يكى از اميران ، لشكر عرب را ديد ، لشكرى از چهار صد هزار جنگجو . اوليور از رولان خواهش كرد كه در بوق دمد و شارلمان را به يارى خود خواند . رولان سر برتافت . سپاه مهاجم بر ساقهء لشكر زد و ميانشان چند جنگ هولناك درگرفت . رولان همچنان از يارى خواستن امتناع مىكرد تا لشكرش پراكنده شد و از يارانش جز شصت تن برجاى نماند . در اين هنگام رولان در بوق دميد و شارلمان را به يارى فراخواند . سپس بازماندهء يارانش نيز كشته شدند و جز رولان و اوليور و دو تن ديگر باقى نماند . چون عربها دانستند كه شارلمان اكنون
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 194
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص١٩٤