اينك لازم مىآيد عوامل اين پريشانيها و آشوبها را بررسى كنيم و به حوادث افريقيه از سه يا چهار سال پيش ازين برگرديم . در سال 116 ه عبيد اللّه بن الحبحاب عامل مصر به عنوان والى افريقيه معين شد . و ما پيش ازين گفتيم كه چگونه بربرها را آتش كينهء عربها كه سروران آنان بودند در دل مشتعل بود و ما طرفى از عوامل اين كينهتوزى را بيان داشتيم و گفتيم كه دعوت خوارج از اواخر قرن اول در ميان بربرها رواج يافته بود و بربرها از آنجهت كه دعوت خوارج متضمن شعارهايى در باب آزادى و دموكراسى بود و به مبارزه عليه غاصبين رياست و حكومت ترغيب مىكرد ، بدان گرويدند . همچنين ديديم كه بربرها چگونه براى دفاع از آزاديهاى خود تلاش مىكردند و بارها برضد فاتحين قيام كرده بودند و سلطهء آنان را درهم شكسته و سرداران و لشكرهايشان را منهزم كرده بودند و تن به فرمانروايى عرب نداده بودند مگر پس از نيم قرن مبارزه . و بالاخره عرب پيروز شد و توانست بربرها را به پذيرفتن دين و سلطهء عرب وادار نمايد و لشكر دستگاه خلافت را در غرب ، از آنان تشكيل دهد . ولى در همه حال بربرها عربها را بيگانه و غاصب آزاديهاى خود به حساب مىآوردند .
قبايل بربر كه در مناطق دوردست سكنى گزيده بودند همواره هواى خروج و عصيان در سر مىپرورانيدند . چنين عواطفى بربرهاى اسپانيا را به دشمنى با عرب برمىانگيخت و آنان را مترصد خروج عليه عربها مىنمود ، بويژه آنكه در فتح اسپانيا بربرها رنج فراوان برده بودند ، ولى از غنايم سهم بسزايى به ايشان نرسيده بود و عربها همهء مقامهاى دولتى را تصاحب كرده بودند . ابن خلدون در اين باب مىگويد : « رگ خارجىگرى بربرها به جنبش درآمد و كيش خوارج را گردن نهادند . بربرها اين مذهب را از عربهايى كه به افريقيه آمده بودند آموختند . آنها نيز در عراق با مبادى آن آشنا شده بودند . طوايف و فرقههاى خوارج چون اباضيه و صفريه در افريقيه پديد آمدند و سبب تفرق كلمه شدند . در آغاز اين بدعت را سركردگان نفاق از عربها و جرثومههاى فتنه از بربرها پذيرفتند تا به دستمايهء آن برضد امراء دست به اقدام زنند .
برخى سران بربر هم بدان گرويدند و آن سخنان كفرآميز را به دارودستهء خود تلقين كردند و چهرهء حق را به باطل پوشيدند ، تا آنگاه كه آن نهال در دلشان ريشه دوانيد و بربرها عليه امراى عرب دست تطاول گشودند . » « 14 »
هامش
( 14 ) . ابن خلدون ، العبر ، ج 6 / ص 106 .