چنان نابودتان مىكنم كه چون امتهاى پيشين از شما سخن گويند . ( 1 ) بسر بن ابى ارطاة وعيد و تهديد به جايى رسانيد كه مردم بترسيدند كه نزد حويطب بن عبد العزى استغاثه كردند و گويند او شوى مادرش بود . حويطب بر منبر قرار گرفت و گفت : اى بسر عشيرهء تو و انصار رسول اللّه ( ص ) قاتلان عثمان نيستند و حويطب همچنان مىگفت تا بسر آرام گرفت . سپس مردم را به بيعت با معاويه فراخواند و مردم بيعت كردند . بسر فرود آمد و خانههايى را به آتش كشيد . از جمله خانهء زراة بن جرول يكى از بنى عمرو بن عوف و خانهء رفاعة بن رافع زرقى و خانهء ابو ايوب انصارى . چون جابر بن عبد اللّه انصارى را در روز بيعت نديد ، گفت : بنى سلمه چرا جابر را نمىبينم ؟ شما را امان نمىدهم تا جابر بن عبد اللّه را بياوريد .
جابر به ام سلمه ( رض ) پناه برده بود . ام سلمه نزد بسر كس فرستاد تا شفاعت كند و بسر گفت : مگر بيعت كند تا امانش دهم . ام سلمه جابر را گفت : اى جابر برو و بيعت كن و به پسر خود عمر گفت : برو و بيعت كن . پس هر دو رفتند و بيعت كردند .
وهب بن كيسان [ 95 ] گويد كه جابر گفت : معاويه بسر بن ابى ارطاة را به مدينه فرستاد تا از مردمش همگان بيعت بگيرد . بنى سلمه نزد او آمدند . بسر بن ابى ارطاة گفت : آيا جابر هم در آن ميان هست ؟ گفتند : نه . گفت : پس بازگرديد كه من از كس بيعت نگيرم تا جابر هم حاضر شود . قوم من نزد من آمدند و گفتند : تو را به خدا سوگند كه با ما بيايى و بيعت كنى و نگذارى خون تو و خون قومت بر زمين ريزد . كه اگر چنين نكنى مردانمان را به كشتن دهى و زن و فرزندانمان را به اسارت . جابر گويد : از آنان آن شب را مهلت خواستم ، و نزد ام سلمه زوجهء رسول اللّه ( ص ) رفتم و ماجرا بازگفتم . ام سلمه گفت : پسرم برو و بيعت كن و مگذار خون تو و قومت ريخته شود . من نيز پسر برادرم را فرمان دهم كه برود و بيعت كند ، هر چند مىدانم كه اين بيعت ضلالت است .
بسر چند روز درنگ كرد ، سپس گفت : مردم را عفو كردم هر چند شايان اين عفو نيستند .
قومى كه امامشان در برابرشان كشته شود شايستهء آن نيستند كه عذاب از ايشان بازداشته شود .
فرضا كه من در اين دنيا شما را عفو كنم ، اميدم اين است كه از رحمت حق تعالى محروم خواهيد ماند . اكنون ابو هريره را به جانشينى خود بر مىگزينم مباد آنكه خلاف او كنيد . سپس رهسپار مكه شد .
وليد بن هشام گويد : معاويه بسر بن ابى ارطاة يكى از بنى عامر بن لؤىّ را فرستاد تا هر كس را كه پيرو على ( ع ) است بكشد . آن مرد به مدينه آمد و بر منبر رسول اللّه ( ص ) فرا رفت و گفت :
اى مردم مدينه ريشهاى خود خضاب كرديد و ريش عثمان را به خونش رنگين ساختيد ، به خدا سوگند ، در اين مسجد هر كس را كه ريشش را خضاب كرده است خواهم كشت . سپس ياران خود را گفت كه درهاى مسجد را بربندند و مىخواست همه را بدون هيچ پرسشى بكشد .
عبد اللّه بن زبير و ابو قيس مردى از بنى عامر بن لؤىّ برخاستند و از او خواستند كه چنين نكند .
الغارات ( فارسي ) — صفحة 220
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص٢٢٠