تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
شده‌اى و دشمن را بر ضد خود ترغيب كرده‌اى . ( 1 ) بسر مردى از قريش را به تباله فرستاد ، در آنجا شمارى از شيعيان على ( ع ) بودند بسر فرمان داد كه همه را بكشد و اموالشان تاراج كند . بعضى در اين مورد با او سخن گفتند و گفتند كه اينان قوم تواند ، دست از ايشان بدار تا مگر از بسر نامهء امان بياوريم . منيع باهلى راهى طائف شد و نزد بسر شفاعت كرد . جماعتى از مردم طائف را هم واداشت تا در اين باب با او سخن گفتند و نامهء آزادى ايشان طلب كردند . بسر پذيرفت . ولى در نوشتن نامه مماطله مىكرد به اين خيال كه آنها كشته شوند و نامه وقتى برسد كه آنها سر باخته باشند . عاقبت نامهء امان نوشت و به منيع باهلى داد . منيع به خانه آمد . او در خانهء يكى از مردم طائف فرود آمده بود و باروبنه‌اش در نزد او بود . قضا را زن در خانه نبود ، منيع هم رداى خويش بر پشت اشترش افكند و بر آن سوار شد و روز جمعه و شب شنبه را همچنان به تاخت بيامد و هيچ نياسود تا نيمروز به تباله رسيد . نامهء بسر دير رسيده بود و آن مردم را براى كشتن آورده بودند . يكى را پيش آوردند و مردى از شاميان شمشير او زد ولى شمشيرش بشكست . شاميان گفتند كه شمشيرهاى خود با آفتاب گرم كنيد تا نرم شود . پس شمشيرهاى خود در برابر آفتاب به جنبش آوردند و منيع برق شمشيرها را بديد و جامهء خود در هوا تكان داد . قوم گفتند : درنگ كنيد كه اين سوار خبرى مىآورد . صبر كردند تا برسيد . منيع بود . از اشتر فرو جست و نامه به آنها داد . مردى كه براى كشتن پيش آورده بودند و بر او شمشير زده و شمشير شكسته بود برادر او بود . فرمان شد كه همه آزاد شوند . سنان بن ابى سنان [ 96 ] گويد : چون مردم مكه را از كارهاى بسر خبر رسيد بترسيدند و از شهر گريختند پسران عبيد اللّه بن عباس - سليمان و داود - نيز از شهر بيرون آمدند . مادر اين دو ام حكيم جويريه دخت خالد بن قارظ كنانى بود . از خليفان بنى زهره ، اين دو با مردم مكه مىرفتند و در نزديكى چاه ميمون آن دو را گم كردند . ميمون حضرمى صاحب اين چاه برادر علاء بن حضرمى بود . قضا را به دست بسر گرفتار آمدند و بسر هر دو را سر بريد و مادرشان در مرثيهء آن دو چنين مىگفت :
ها من احسّ بابنيّ اللّذين هما
هان ، چه كسى خبر دارد از آن دو پسر
كالدرتين تشظّى عنهما الصدف
من ، كه چون دو مرواريدند از صدف جدا مانده
ها من احس بنبىّ الذين هما
هان چه كسى خبر دارد از آن دو پسر من
سمعى و قلبى و قلبى اليوم مختطف
كه همانند گوش من و دل من بودند ، دل
ها من احسّ نيّتى الذين هما
از كف ربودهء من . هان چه كسى خبر دارد
مفح العظام فمخّى اليوم مزدهف
از دو پسر من كه مغز استخوان من بودند مغز از هم پاشيدهء استخوان من . چون بسر به طائف در آمد و مغيره با او سخن گفت ، در پاسخ او گفت : با من به راستى سخن گفتى و نيكخواهى نمودى . بسر شب را در آنجا به سر آورد و بامداد بيرون آمد . مغيره ساعتى