تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
مشايعتش كرد ، سپس با او وداع كرد و بازگرديد . ( 1 ) بسر برفت تا به بنى كنانه رسيد ، پسران عبيد اللّه بن عباس ، عبد الرحمن و قثم در نزد آنها بودند . مادرشان جويريه نام داشت و دخت خالد بن قارظ كنانى بود و قارظ از خليفان بنى زهره بود . عبيد اللّه پسرانش را نزد مردى از بنى كنانه گذاشته بود . چون بسر بر سرشان لشكر برد ، آهنگ قتل آن دو را نمود . چون مرد كنانى چنان ديد به خانه رفت و با شمشير آخته بيرون آمد . بسر گفتش مادرت در عزايت بگريد ، ما قصد قتل تو نداشته‌ايم از چه روى خويشتن به كشتن دهى ؟ گفت : براى دفاع از كسانى كه به من پناه آورده‌اند ، آمده‌ام تا در نزد خدا و مردم معذور باشم . او بىآنكه سپر و كلاه‌خودى داشته باشد بر بسر و ياران او حمله نمود و مىخواند :
آليت لا يمنع حافات الدار
سوگند مىخورم كه دفاع نكند از صاحبان -
و لا يموت مصلتا دون الجار
خانه و از آنان كه پناه آورده‌اند به خانه
الّا فتى اروع غير غدار
جز مردى با تيغ آخته و پايبند عهد و پيمان . و همواره شمشير مىزد تا كشته شد . بسر آن دو پسر پيش آورد و بكشت . جمعى از زنان بنى كنانه از خانه‌ها بيرون آمدند ، يكى از ايشان گفت : اين مردان را كه مىكشى ، چرا كودكان را مىكشى ؟ به خدا سوگند نه در جاهليت هرگز كودكان را مىكشته‌اند و نه در اسلام . حكومتى كه پايه‌هايش بر كشتن كودكان ناتوان و پيران سالخورده و بيرحمى و قطع خويشاوندى استوار باشد چه حكومت نابكار و بدى است . بسر گفت : به خدا قصد آن دارم كه شمشير در شما زنان بگذارم و يك تن از شما زنده نگذارم زن گفت : چقدر دوست دارم كه چنين كنى . و جويريه ابيات خود بسرود .
ها من احسّ بابني الذين هما * كالدرتين تشظى عنهما الصدف
و ما زين پيش اين شعرها آورديم . و گويند كه بسر پسران عبيد اللّه بن عباس را در راه صنعاء سر بريد . خدا بر بسر نبخشايد . كنانى گويد : بسر از طائف به نجران رفت و در آنجا عبد اللّه اصغر بن عبد المدان را كشت . او را عبد الحجر مىگفتند و پسرش مالك را نيز به قتل آورد . بعضى گويند كه عبد اللّه را نكشت بلكه مالك را كشت و مردى ديگر از فرزندان عبد المدان را . شاعرى از قريش آنها را چنين مرثيه گويد :
و لو لا آن تعنّفنى قريش
اگر نه بيم از سرزنش قريش بود
بكيت على بنى عبد المدان
بر پسران عبد المدان مىگريستم
لهم ابوان قد علمت معدّ
آنان را پدران و مادرانى بود كه
على انبائهم متفضلان
بسى برتر از فرزندان خود بودند . عبد اللّه بن عبد المدان پدر زن عبيد اللّه بن عباس بود . بسر او را گرفت و كشت . و سپس پسرش مالك را كه در يمن حتى برتر از پدر بود بخواند و گردنش را بزد . بسر همهء مردم نجران را گرد آورد و به سخنانى تهديدآميز و وحشت‌انگيز پرداخت و گفت :