( 1 ) بسم اللّه الرحمن الرحيم از بندهء خدا على بن ابى طالب امير المؤمنين به زياد بن عبيد . سلام بر تو باد .
اما بعد ، اعين بن ضبيعه را فرستادهام كه قوم خود را از گرد ابن حضرمى بپراكند .
بنگر كه چه مىكند . اگر كرد و به آنچه مىپندارد رسيد و توانست آن اوباش را پراكنده كند كارى است در خور و نيكو . و اگر كار به دشمنى و عصيان كشيد با همان گروه كه فرمانبردار تو هستند بر آن گروه كه به خلاف تو برخاستهاند بتاز . اگر پيروزى نصيب تو گردد ، همان است كه چشم آن دارم و اگر نه ، با آنان مدارا كن و در كار درنگ كن ولى چشم و گوش به آنان دار كه به زودى افواج سپاه مسلمانان در خواهند رسيد و خدا مفسدان ستمكار را نابود خواهد كرد و مؤمنان بر حق را يارى كند . و السلام .
زياد نامه را خود خواند و براى اعين بن ضبيعه هم خواند . اعين گفت : اميدوارم كه تو خود اين مهم را - اگر خدا خواهد - بسنده باشى . سپس از نزد او بيرون آمد و به جايگاه خود رفت .
مردان قومش گرد او را گرفتند ، تا چه مىگويد . اعين حمد و ثناى خدا به جاى آورد ، سپس گفت :
« اى قوم چرا خويشتن به كشتن مىدهيد و خون خود بر زمين مىريزيد . آن هم براى امرى باطل و با مشتى سفيهان و اشرار ؟ به خدا سوگند وقتى به نزد شما مىآمدم ديدم كه لشكرها تعبيه كردهاند تا بر سر شما تازند . اكنون اگر بازگرديد از شما مىپذيرند و دست از شما بازخواهندداشت و اگر سر برتابيد و اللّه مرگ و نابوديتان را در پى خواهد داشت . »
گفتند : مىشنويم و فرمان مىبريم ، گفت : در پناه بركت خدا برخيزيد . اعين آنان را به نزد جماعت ابن حضرمى آورد . ياران ابن حضرمى نيز همراه او بيرون آمدند . ياران اعين در برابر ابن حضرمى صف كشيدند و او جلو ايستاد و در تمام روز با ابن حضرمى و يارانش سخن گفت و سوگندشان داد . مىگفت : « اى قوم بيعت خود مشكنيد و با امام خود مخالفت مكنيد و به زيان خويش كارى نكنيد . ديديد و آزموديد كه چون بيعت شكستيد و راه مخالفت در پيش گرفتيد خدا با شما چه كرد ؟ پس از اين كار دست بر داريد . » و ميانشان جنگى در نگرفت ولى زبان به دشنامش گشودند و ناسزايش مىگفتند . اعين از نزدشان بازگرديد ، در حالى كه به انصاف آنان اميد بسته بود .
چون به جايگاه خود بازگرديد ده تن كه گويا از خوارج بودند ، از پىاش آمدند و او را در بسترش شمشير زدند . اعين تصور نمىكرد كه چنان اتفاقى افتد . پس برهنه تن از خانه بيرون جست و بگريخت . آنان در راه به او رسيدند و كشتندش .
چون اعين كشته شد زياد مىخواست با جماعت ازديان و جمعى ديگر از ياران على ( ع )
الغارات ( فارسي ) — صفحة 149
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص١٤٩