تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
بپذيرى آنچه مىگويم ، راه راست به تو خواهم نمود . خرّيت از نزد على ( ع ) به خانه برگشت . ( 1 ) عبد اللّه بن قعين گويد : شتابان از پى او رفتم . مرا در ميان پسر عموهاى او دوستى بود ، آهنگ آن كردم كه پسر عمش را ديدار كنم و او را از آنچه خرّيت به امير المؤمنين گفته بود و جوابى كه امير المؤمنين به او داده بود آگاه كنم تا او از پسر عمّ خود بخواهد كه زبانش را نگه دارد و از امير المؤمنين اطاعت كند و نيكخواه او باشد و به او بگويد كه اگر چنين كند ، در اين جهان و آن جهان ، خير اوست . گويد : از پى او رفتم تا به منزلش رسيدم . او پيش از من به خانه داخل شده بود . بر در ايستادم . در خانه مردانى بودند كه هنگام گفتگويش با على ( ع ) حضور نداشته بودند . به خدا سوگند ، از آنچه به على گفته بود پشيمان نبود و از جوابى كه على به او داده بود عقيده‌اش بر نگشته بود . پس به آنها گفت : اى دوستان تصميم گرفته بودم كه از اين مرد جدا شوم . از نزدش كه بيرون آمدم به اين قصد بودم كه فردا بازهم نزد او روم ولى نپندارم كه چنين كنم ، هرگز با او ديدار نخواهم كرد . بيشتر يارانش گفتند : نه ، چنين مكن ، بلكه ديگر بار با او ديدار كن شايد سخنى گويد كه تو را قانع گرداند و اگر نتوانست تو را قانع كند آنگاه از او جدا شو . خرّيت گفت : بلى ، چنين مىكنم كه شما مىگوييد . گويد : من اجازه خواستم كه به خانه درآيم ، اجازتم دادند . نزد پسر عمّ او - مدرك بن الريّان ناجى - رفتم و او از بزرگان عرب بود . گفتمش : تو را بر من حقى است : برادرى در دين و دوستى كه ميان ماست و حق مسلمان بر مسلمان . پسر عمّت گفت كه به امير المؤمنين چه گفته و چه پاسخ شنيده . با او در خلوت ديدار كن و از تصميمش بازگردان و بگويش كه دست به چه كار بزرگى زده است و من بيم آن دارم كه اگر از امير المؤمنين جدا شود تو را و خودش را و عشيره‌اش را به كشتن دهد . گفت : خدا تو را جزاى خير دهد كه حق برادرى ادا نمودى . اگر خرّيت بخواهد از امير المؤمنين جدا شود من با او مخالفت خواهم كرد و از او پيوند خويش خواهم بريد . اكنون او را به خلوت خواهم خواند و به اطاعت امير المؤمنين دعوت خواهم كرد كه نيكخواه او باشد و در خدمت او . من برخاستم تا به نزد امير المؤمنين بازگردم و از آنچه كرده بودم آگاهش كنم . ولى چون به سخن دوست خود اطمينان كرده بودم به خانهء خود رفتم و شب را به روز آوردم . بامدادان كه آفتاب بالا آمد نزد امير المؤمنين شدم ، باشد كه فرصتى پيش آيد و در خلوت كار خويش به او گزارش كنم ولى هر لحظه بر شمار مردم افزوده مىشد به ناچار پيش رفتم و پشت سرش نشستم . سر واپس داشت تا به سخن من گوش دهد . و من هر چه خرّيت و پسر عمّش گفته بودند به عرض رسانيدم . گفت : بگذارش ، اگر حق را پذيرفت و بازگرديد ارج او خواهيم داشت و او را خواهيم پذيرفت و اگر نه به طلب او خواهيم فرستاد . گفتم : يا امير المؤمنين ، چرا اكنون او را نگيريم و به زندان نكنيم ؟ گفت : اگر بنا باشد كه هر كس را كه مورد اتهام است بگيريم و به زندان كنيم بايد همهء زندانها را از مردم پر كنيم . من نمىتوانم مردم