تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
را بگيرم و به زندان بفرستم و عقوبت كنم پيش از آنكه مخالفت آشكار كرده باشند . ( 1 ) گويد : من خاموش شدم و به ميان ياران خود نشستم . چندى درنگ كردم ديدم كه على ( ع ) مرا به نزديك خود مىخواند . نزديكش رفتم . آهسته و راز گونه به من گفت : به خانهء آن مرد برو و بنگر كه چه مىكند ، زيرا كمتر روزى بود كه ديرتر از اين به مجلس ما آيد . من به خانهء او رفتم هيچ كس در آنجا نبود . به خانه‌هاى ديگر سر كشيدم جمعى از يارانش در آن خانه‌ها بودند ولى در آنجاها نشانى از توطئه نديدم . نزد على ( ع ) بازگشتم . چون مرا ديد پرسيد : آيا احساس ايمنى مىكنند و مانده‌اند يا ترسيده‌اند و رفته‌اند . گفتم : بلكه ترسيده‌اند و رفته‌اند . گفت : خداوند از رحمت خود دورشان گرداند ، همچنان كه قوم ثمود را از رحمت خود دور گردانيد . هنگامى كه نيزه‌ها سينه‌ها و شمشيرها سرهايشان را بشكافد ، آن‌گاه پشيمان مىشوند . امروز شيطان عقلشان را دزديده است و گمراهشان كرده و فردا از آنها بيزارى مىجويد و تنها رهايشان مىكند . زياد بن خصفه [ 223 ] بر خاست و گفت : جدا شدن اينان از ما زيانى نيست كه در نظر آيد آنسان كه سبب تأسّف ما شود . بودن آنها چيزى بر ما نيفزايد و رفتنشان چيزى از ما نكاهد ولى از آن مىترسيم كه بسيارى از فرمانبرداران تو را كه با آنان در رابطه‌اند بر ما بشورانند . پس اجازت فرماى كه از پى ايشان روم ، شايد - اگر خدا بخواهد - آنان را بازپس گردانم . على ( ع ) گفت : از پى ايشان برو خداوند تو را پيروز گرداند . چون زياد خواست كه بيرون رود ، على ( ع ) از او پرسيد : مىدانى به كدام سوى رفته‌اند ؟ گفت : نه ، ولى از اين و آن مىپرسم و پيشان را مىگيرم . على ( ع ) گفت : برو - خداوند بر تو رحمت آرد - تا به دير ابو موسى فرود آيى . در آنجا بمان تا دستور من به تو رسد . زيرا اگر آشكارا با جماعتى خروج كرده باشند ، عمّال من به من خواهند نوشت و اگر پراكنده و در نهان دست به توطئه زده‌اند و از چشم عمال من مخفى شده‌اند ، دربارهء آنها خود به ايشان مىنويسم . ( 2 ) پس نامه‌اى همانند به همه عمال خود نوشت : و آن نامه اين است : بسم اللّه الرحمن الرحيم از بندهء خدا على امير المؤمنين به هر كس از عمال من كه اين نامه را بخواند . اما بعد ، گروهى از مردم كه با ما بيعت كرده‌اند ، از نزد ما گريخته‌اند ، پنداريم كه رهسپار بصره شده‌اند . از اهل بلاد خود دربارهء آنها سؤال كن و در هر ناحيه از قلمروت جاسوسان و گزارشگران بگمار . هر چه شنيدى به من گزارش نماى . و السلام . زياد بن خصفه به خانهء خود رفت و ياران خويش گرد آورد و حمد و ثناى خداى به جاى آورد . سپس گفت : اما بعد ، اى جماعت بكر بن وائل . امير المؤمنين مرا براى يكى از كارهاى مهمّ