نكردند ، او نيز جنگجويانشان را كشت و زن و فرزندشان را اسير كرد . مصقله همهء اسيران را به پانصد هزار درهم ( يا دينار ) خريد و آزاد كرد و خود به معاويه پيوست . اصحابش گفتند : يا امير المؤمنين ، بهرهء ما از غنايم ؛ گفت او نزد وامدارى از وامداران شد ، به چنگش بياوريد .
( 1 ) مردم بصره پس از شكست در جنگ جمل به اطاعت على ( ع ) در آمدند و بيعت كردند جز بنى ناجيه كه بر ضد على به لشكرگاه رفتند . على ( ع ) يكى از اصحاب خود را با سواران بر سرشان فرستاد ، آن مرد بيامد و پرسيد : چرا مىخواهيد بجنگيد ، در حالى كه جز شما همه بيعت كردهاند و به اطاعت آمدهاند ؟
در اين حال بنى ناجيه سه گروه شدند . گروهى گفتند كه ما مسيحى بوديم و اسلام آورديم و با مردم ديگر در اين فتنه شركت جستيم ، اكنون مانند ديگران بيعت مىكنيم . گفت : از آنان دست بدارند . گروه ديگرى گفتند كه ما مسيحى هستيم و اسلام نياورده بوديم اين قوم به جنگ آمدند ما نيز همراه آنان شديم ، زيرا ما را مجبور كردند و ما خود نمىخواستيم . چون شكست خوردند ، ما هم همان كرديم كه آنها كردند . حال به شما جزيه مىدهيم همچنان كه زين پيش به آنان جزيه مىداديم . فرمان داد كه از آنان نيز دست بدارند . گروه سوم گفتند كه ما مسيحى بوديم ، اسلام آورديم ولى از اسلام خوشمان نيامد بار ديگر به مسيحيت بازگشتيم ، اكنون چون ديگر مسيحيان به شما جزيه مىدهيم . آن فرمانده گفت : نه ، بايد توبه كنيد و به اسلام بازگرديد . ولى آنان نپذيرفتند . پس مردانشان را كشت و زن و فرزندشان اسير كرد و نزد على ( ع ) آورد .
عبد اللّه بن قعين الازدى مىگويد : خرّيت بن راشد با على ( ع ) در جنگ صفّين شركت كرده بود . روزى نزد على ( ع ) آمد با سى تن از يارانش كه او را در ميان گرفته بودند . خرّيت در برابر على ( ع ) ايستاد و گفت : به خدا سوگند امر تو را اطاعت نمىكنم و پشت سرت نماز نمىخوانم و فردا از نزد تو خواهم رفت - اين امر بعد از واقعهء صفّين و رأى آن دو حكم بود - ( 2 ) على ( ع ) گفت : مادرت برايت زارى كند ، اگر چنين كنى پيمان خود گسستهاى و پروردگارت را معصيت كردهاى و جز به خود زيان نرساندهاى . حال بگو چرا چنين مىكنى ؟ خرّيت گفت : به سبب آن حكميّت و اينكه تو در نصرت حق ناتوانى نشان دادهاى و به قومى كه بر خود ستم كردهاند ميل نمودهاى . پس از تو بر گشتهام و با آنها نيز دشمنم و از هر دو طرف كناره مىجويم .
على ( ع ) گفت : واى بر تو ، نزد من بيا تا با تو بحث كنم و در سنن مناظره كنم ، دريچههاى حق را به رويت بگشايم كه به آنها داناتر از توام ، شايد آنچه اكنون منكر آن هستى بشناسى و آنچه ديدگان بصيرتت نمىبيند و دربارهء آنها هيچ نمىدانى ، نيك بنگرى و بدانى . خريّت گفت : فردا به نزد تو بازمىگردم . على ( ع ) گفت : فردا بيا ولى مباد كه شيطان عقلت را بدزدد و تو را حيران سازد و مباد كه انديشهء بد در تو راه يابد و نادانانى كه حقيقت را نمىدانند تو را سبك رأى گردانند . به خدا سوگند اگر از من راهنمايى خواهى و خواهى كه اندرزت دهم و از من
الغارات ( فارسي ) — صفحة 120
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص١٢٠