( 1 ) كشته شدن محمد بن ابى حذيفة بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس
على بن محمد بن ابى سيف گويد : هنگامى كه عمرو بن عاص مصر را گشود ، محمد بن ابى حذيفة بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس به اسارت افتاد عمرو او را نزد معاويه فرستاد و معاويه در آن ايام در فلسطين بود . معاويه او را به زندان فرستاد . محمد بن ابى حذيفه اندك زمانى در زندان ماند ، سپس گريخت . او پسر دايى معاويه بود . معاويه به مردم چنان نمود كه از فرار او از زندان خشنود نيست . و شاميان را گفت : چه كسى از پى او مىرود . و در عين حال دوست داشت كه محمد نجات يابد . يكى از قبيلهء خثعم به نام عبيد اللّه بن عمرو بن ظلام كه مردى دلير و هم عثمانى بود ، گفت : من از پى او مىروم و با چند سوار روى به راه نهاد تا او را در حوّارين [ 221 ] بيافت . سبب آن بود كه محمد در غارى پنهان شده بود . چند مرد با خران خود آنجا رسيدند ، باران گرفته بود و خران به درون غار رفتند . چون محمد را در غار ديدند برميدند ، مردان كه در نزديكى غار بودند گفتند : رميدن خران از غار به سببى است . پس به درون رفتند و او را ديدند و بيرون آمدند . عبيد اللّه بن عمرو بن ظلام كه در پى محمد بن ابى حذيفه آمده بود آنها را ديد و پرسيد كه آيا كسى را به چنين نشانيها نديدهايد ؟ گفتند : آرى آنكه شما مىگوييد در آن غار است . عبيد اللّه بيامد و او را از غار بيرون آورد . ترسيد اگر نزد معاويهاش فرستد ، آزادش كند ، پس خود گردن او را زد . خدا محمد بن ابى حذيفه را رحمت كناد .
( 2 ) خبر بنى ناجيه
. . . پس گفت [ 222 ] : آنان را به سه دسته تقسيم كن . از مسلمانان بيعت بگير و آزادشان كن و از مسيحيان جزيه بستان و خود و زن و فرزندشان را آزاد كن ، اما مرتدان ايشان را و زن و فرزندشان و اموالشان را از ديگران جدا نماى و سه بار به اسلام دعوتشان كن ، اگر پذيرفتند كه هيچ و گرنه جنگجويانشان را بكش و زن و فرزندشان را به اسارت گير . اما مرتدان اجابت