تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
با خود برم . شايد ببركت او خداى تعالى ، ملك را به من مهربان سازد . كه من درين فقير ، جذبهء رحمانى همىبينم . و چون او را به شهر خود برم ، از آنجا به شهر اصفهانش بفرستم كه به شهر ما نزديك است . ابراهيم وزير گفت : آنچه خواهى بكن . پس هريك از آن دو وزير ، يكديگر را وداع كرده ، بسوى بلاد خويشتن بازگشتند . و وزير ملك درباس ، انس الوجود را با خود برداشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و هفتاد و هفتم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، وزير ملك درباس ، انس الوجود را با خود برداشت و سه روز او را همىبرد . ولى انس الوجود بى خود بود . چون به هوش آمد ، وزير را آگاه كردند . وزير ، گلاب و شكر از براى او بفرستاد . گلاب برو بفشاندند و شكرش بچشاندند . و پيوسته روان بودند تا به شهر ملك درباس نزديك شدند . ملك ، آمدن وزير دانست . رسول بسوى وزير بفرستاد كه : اگر انس الوجود را با خود نياوردهء ، به شهر اندر ميا . چون وزير ، فرمان ملك بنشيد ، كار برو دشوار شد . و وزير از بودن ورد الاكمام در نزد ملك آگاهى نداشت و سبب فرستادن او را از پى انس الوجود نمىدانست . و انس الوجود نمىدانست كه او را بكجا مىبرند و از اينكه وزير را بطلب او فرستاده‌اند ، آگاهى نداشت . و وزير نمىدانست كه اين جوان ، انس الوجود است . پس او را حاضر آورده ، به او گفت : ملك ، مرا از پى حاجتى فرستاده بود و آن حاجت‌روا نگشت . اكنون كه ملك ، آمدن مرا دانسته ، رسول پيش من فرستاده و فرمان داد كه اگر حاجت نياورده است ، به شهر اندر نيايد . انس الوجود به او گفت : هراس مكن . مرا بسوى ملك ببر كه من آمدن انس الوجود را ضامن شوم . وزير به او گفت : آيا راست ميگوئى ؟ آوردن انس الوجود را ضامن ميشوى ؟ او گفت : به خدا سوگند راست ميگويم . پس وزير فرحناك شد و سوار گشته ، او را با خود برداشت و بسوى ملك برفت .