خود ، ابراهيم گفت : تو نيز با وزير ملك درباس برو و انس الوجود را در اطراف بلاد جويان شو . ابراهيم گفت : سمعا و طاعة . پس تابعان خود را برداشته ، در صحبت وزير ملك درباس بجستجوى انس الوجود روان شدند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و هفتاد و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ابراهيم در صحبت ملك درباس بجستجوى انس الوجود روان شدند و بهرجا كه ميگذشتند و هركس كه ميديدند ، از انس الوجود جويان بودند . كسى ازو خبرى نمىگفت . و پيوسته در شهرها و دهكدهها همىرفتند و در كوهها و بيانها همىگشتند تا بكنار درياى كنوز برسيدند . كشتى حاضر آورده ، بكشتى بنشستند و همىرفتند تا بنزد جبل ثكلى برسيدند . وزير ملك درباس بابراهيم گفت : اين كوه را چرا جبل ثكلى خوانند ؟ ابراهيم گفت : در روزگار قديم ، جنّيه از جنّيان ، جوانى از آدميان را دوست ميداشت . عشق آن جوان به دو چيره شد . از پيوندان خويشتن به خود بترسيد و در روى زمين ، جائى را تفتيش ميكرد كه در آنجا از پيوندان خويش پنهان شود . اين كوه را يافت كه هيچكس از جنيان و آدميان بدينجا راه نداشت . پس معشوق خود را بربود و در اين مكان بگذاشت و خود گاهى بنزديك اقوام خود ميرفت و گاه به پنهانى بدين كوه ميآمد . و ديرگاهى بدينسان بودند تا اينكه از ايشان كودكان متولد شدند و هر كس از بازرگانان دريا بر اين كوه ميگذشت ، آواز گريه كودكان را چون آواز گريهء زنى كه از فرزندان جدا شده باشد ، مىشنيدند و مىگفتند كه : آيا در اينجا زنى هست ثكلى ؟ يعنى زنى هست كه فرزند او مرده باشد ؟ پس بدان سبب ، اين كوه را جبل ثكلى ناميدهاند . وزير ملك درباس از سخن او شگفت ماند . و هميرفتند تا بدر قصر برسيدند . در بكوفتند . در حال ، در گشوده شد و ابراهيم بساحت قصر درآمد . در ميان خادمان ورد الاكمام ، جوانى پريشانحال كه