تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
چون ملك سخنان او را بشنيد و از عشق او آگاه شد ، دلش بر وى بسوخت و به او گفت : تو بيم مدار . كه ناچار من ترا بمراد برسانم و كسى را كه تو عاشق اوئى ، بنزد تو آورم . و گفت :
چون‌كه دانستم كه رنجت چيست زود * در علاجت سحرها خواهم نمود شاد باش و فارغ و ايمن كه من * آن كنم با تو كه باران در چمن
پس از آن ملك درباس ، وزير خود را بخواست و لشكرى انبوه به او داد و مالى بسيار برسم هديت بار بست و وزير را فرمود كه آن مال بسوى ملك شامخ برده ، به او بگويد كه در نزد او جوانى است انس الوجود نام . او را بسوى من بفرستد تا دختر خود به او تزويج كنم . پس از آن به همين مضمون ، مكتوبى نوشته ، بوزير بداد و وزير را بآوردن انس الوجود تاكيد كرد و به او گفت : اگر انس الوجود را نياورى ، ترا از وزارت معزول كنم . پس وزير ، هديه‌ها برداشته ، بسوى ملك شامخ روان شد . چون بملك شامخ برسيد ، سلام ملك درباس به او برسانيد و مكتوب و هديت بوى بداد . چون ملك شامخ مكتوب بديد و نام انس الوجود را نظر كرد ، سخت بگريست و با وزير ملك درباس گفت : كجاست آن‌كه تو از بهر او آمدهء ؟ اى وزير ، بدان كه انس الوجود رفته است و ما مكان او را نميدانيم . تو او را از بهر من بياور . من چندين برابر اين هديتها به تو بدهم . پس از آن ، ملك شامخ بگريست و اين دو بيت بخواند :
هركه درمان كرد مر جان مرا * برد گنج دّر و مرجان مرا جان من سهل است جان جانم اوست * دردمند و خسته‌ام درمانم اوست
و روى بوزير ملك درباس كرده ، به او گفت : تو بسوى خواجهء خود شو و به او بگو كه انس الوجود ، ساليست كه غايب شده و كسى نميداند كه او در كدام سرزمين است . وزير گفت : اى پادشاه ، خواجه‌ام با من گفته كه اگر او را نياورى ، ترا معزول خواهم كرد . من چگونه بسوى خواجهء خود روم ؟ ملك شامخ بوزير
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 518 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى