انس الوجود بود ، بديد . از خادمان پرسيد كه : اين كيست و از كجاست ؟ گفتند : او جوانى است بازرگانان كه مال او غرق گشته و خود نجات يافته . و او را جذبهء رحمانى هست . وزير ملك شامخ ، او را در آنجا گذاشته ، درون قصر رفت و دختر خود ، ورد الاكمام را بقصر اندر نيافت . از كنيزكانى كه در آنجا بودند ، سؤال كرد . گفتند : ما ندانستيم كه او چگونه رفت ؟ و در نزد ما روزكى چند بيش نماند .
ابراهيم وزير ، آب از ديده روان ساخته و اين ابيات بخواند :
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهانبين * كس واقف ما نيست كه از ديده چها رفت
دل گفت وصالش بدعا بازتوان يافت * عمريست كه عمرم همه در كار دعا رفت
احرام چه بنديم كه آن قبله نه اينجاست * در سعى چه كوشيم كه از مروه صفا رفت
چون ابيات بانجام رسانيد ، گفت : از قضاى خدا گريزگاهى نيست و حكم تقدير را چاره نتوان كرد . پس از آن به بام قصر برآمد ريسمانى را بطرّههاى قصر بسته و به زمين آويخته يافت . دانست كه دخترش از آن مكان فرود آمده و به بيراهه رفته است . گريانگريان از بام قصر فرود آمد و خادمان را فرمود كه به اطراف كوه پراكنده گشته ، خاتون خويشتن تفتيش كنند . ايشان تفتيش كردند و اثرى نيافتند . ايشان را كار بدينجا رسيد .
و اما انس الوجود چون بدانست كه ورد الاكمام از قصر بدر رفته است ، صيحهء بلند بزد و بى خود بيفتاد . ايشان گمان بردند كه او را جذبهء رحمانى بگرفت .
و انس الوجود ديرگاهى بى خود ماند . خادمان از زندگى او نوميد شدند . و ابراهيم وزير را از ناپديد شدن دختر ، خاطر بحزنواندوه مشغول بود . و وزير ملك درباس چون از سفر خود مقصود حاصل نكرد ، برخاست كه بسوى بلاد خود رود . و ابراهيم وزير را وداع كرد و به او گفت : هميخواهم كه اين فقير مجذوب را