چون به پيشگاه ملك برسيدند ، ملك با وزير فرمود : كجاست انس الوجود ؟ انس الوجود گفت : ايها الملك ، من مكان انس الوجود را ميشناسم .
ملك او را بنزد خود خواند و به او گفت : انس الوجود در كجاست ؟ گفت :
انس الوجود بدين مكان نزديك است . و لكن تو مرا خبر ده كه او را از بهرچه ميخواهى ؟ تا من او را نزد تو حاضر آورم . ملك برخاسته ، انس الوجود را بخلوتگاه برد و قصه را از آغاز تا انجام به او گفت . انس الوجود گفت : اى ملك ، جامهء فاخر آورده ، به من بپوشان تا من انس الوجود را از براى تو بياورم . پس جامهء ملوكانه بياوردند و بانس الوجود بپوشاندند . انس الوجود گفت : ايها الملك ، من انس الوجود هستم . پس از آن اين ابيات بخواند :
آن دوست كه من دارم آن يار كه من دانم * شيريندهنى دارد دور از لب و دندانم
بخت آن بكند با من كان شاخ صنوبر را * بنشينم و بنشانم گل بر سرش افشانم
اى خوبتر از ليلى بيم است كه چون مجنون * عشق تو بگرداند در كوه و بيابانم
دستى ز غمت بر دل پائى ز پِيت در گل * با اينهمه صبرم هست وز روى تو نتوانم
چون انس الوجود ابيات بانجام رسانيد ، ملك درباس به او گفت : به خدا سوگند كه شما هردو عاشق صادق هستيد و كار شما كاريست عجيب . ملك قاضى و شهود حاضر آورده ، صيغهء ورد الاكمام را براى انس الوجود بخواندند .
آنگاه ملك درباس ، رسولى بنزد ملك شامخ بفرستاد و آنچه كه از براى ورد الاكمام و انس الوجود روى داد ، از براى ملك بنوشت . ملك شامخ را از شنيدن اين واقعه ، غايت شادى روى داد و مكتوبى بملك درباس بنوشت بدين مضمون كه : چون عقد ايشان در نزد تو بوده است ، عيش ايشان را من بايد