چون شب سيصد و هفتاد و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، در كنار دريا بشهرى برسيدند و در آن شهر ، ملكى بود باسطوت كه او را درباس ميگفتند . و در آنوقت با پسر خود در قصر مملكت نشسته ، از منظرهء قصر بهرسو نظاره ميكردند . ناگاه ايشان را چشم بسوى دريا افتاد و بكشتى اندر دختركى را ديدند كه چون بدر از افق طالع گشته و در گوش او گوشوارهء بلخشى و در گردن او عقدى از گوهرهاى گرانمايه پديد بود . ملك دانست كه او از دختران بزرگان و ملوك خواهد بود . پس ملك از قصر فرود آمد و كشتى را ديد كه در ساحل ايستاده و دخترى در كشتى خفته و صيّاد ، طناب كشتى همىبندد . ملك ، دخترك را از خواب بيدار كرد و به او گفت : تو از كجائى و دختر كيستى و سبب آمدنت بدينجا چيست ؟ ورد الاكمام گفت : من دختر ابراهيم ، وزير ملك شامخ هستم و آمدن من بدينجا سببى عجيب دارد .
پس تمامت قصّه را برو فروخواند و هيچچيز از او پوشيده نداشت . پس از آن ، آب ديدگان فروريخته ، اين ابيات بخواند :
مرا چو آرزوى روى آن نگار آيد * چو بلبلم هوس نالههاى زار آيد
ميان انجمن از لعل او چو آرم ياد * مرا سرشك چو ياقوت در كنار آيد
ز رنگ لاله مرا روى دلبرآيد ياد * ز شكل سبزه مرا ياد خطّ يار آيد
فراق يار بيك بار بيخ صبر بكند * بهار وصل ندانم كه كى ببار آيد
چون ابيات بانجام رسانيد ، قصّه را دگربار بملك فروخواند و گريانگريان اين دو بيت برخواند :
من يار دلى داشتم بسامان * امسال دگرگون شد و دگرسان
فرمان دگر كس برد دل من * اين را چه حيل باشد و چه درمان