تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
منم امروز و دلى زانده گيتى به دو نيم * جاى آنست كنونم كه بجان باشد بيم نه مرا مسكن و ماوى نه مرا خانه و جا * نه مرا مونس و غمخور نه مرا يار و نديم حالت خود بكه گويم من مظلوم و غريب * چارهء خود ز كه جويم من رنجور و سقيم
چون ورد الاكمام ابيات بانجام رسانيد ، به بام قصر برآمد و خود را از بام قصر با ريسمانى به زمين بياويخت و در كوه و هامون همىرفت تا بكنار دريا رسيد . صيّادى را ديد كه بكشتى نشسته ، صيد همىكرد . چون ورد الاكمام را بديد ، كشتى بميان دريا راند . ورد الاكمام او را آواز داد و اين ابيات بخواند :
ايّها الصّيّاد از من منما هيچ حذر * كه من خون شده دل نيستم الّا ز بشر سرگذشت من بيچاره يكى باز شنو * كه مرا گردش ايّام چه آورد بسر عاشق روى بتى گشتم سيمين‌رخسار * كه مرا هجر رخش دارد رخساره چو زر نه كسى ميبرد از من سوى او هيچ پيام * نه كسى آورد از او سوى من هيچ خبر گشته در باديهء هجر ويم سرگردان * كيست آنكو شودم سوى وصالش رهبر
چون صيّاد ابيات او را بشنيد ، ايّام جوانى بخاطر آورده ، از روزگار عشق خود ياد كرده ، بگريست و اين ابيات برخواند :
خوشا عاشقى خاصه وقت جوانى * خوشا با پرىچهرگان زندگانى خوشا با رفيقان يكدل نشستن * بهم نوش كردن مى ارغوانى بوقت جوانى كنى عيش زيرا * كه هنگام پيرى بود ناتوانى
چون ابيات بانجام رسانيد ، طناب كشتى را در ساحل ببست و بنزد ورد الاكمام آمده ، به او گفت : بكشتى اندر آى تا ترا بهر جائى كه خواسته باشى ، برم . ورد الاكمام بكشتى درآمد . صيّاد كشتى براند و كشتى بسرعت همىرفت تا اينكه در كنار دريا بشهرى برسيدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .