تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥
چون تنگ نباشد دل مسكين حمامى * كش يار هم‌آواز بگيرند بدامى از من مطلب صبر جدائى كه ندارم * سنگست فراق و دل محنت‌زده جامى
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و هفتاد و چهارم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون انس الوجود ابيات بانجام رسانيد ، كبوتر را گوش بآواز انس الوجود بود . در حال ، بانگ بر او زد و بنوحه و زارى افزوده اين ابيات بخواند :
خوشتر از ايام عشق ايام نيست * بامداد عاشقان را شام نيست كام هر جويندهء را آخر است * عاشقان را منتهاى كام نيست مستى از من پرس و شور عاشقى * آن كجا داند كه دردآشام نيست
پس از آن انس الوجود روى بخادمك اصفهانى كرده ، به او گفت : در اين قصر كيست و او را كه بنا نهاده ؟ خواجه‌سرا گفت : اين قصر را وزير فلان پادشاه از بهر دختر خود بنا كرده كه از عوارض روزگار برو بيم داشت . و اكنون او را با تابعان او در اين قصر جاى داده و در قصر را نگشايند مگر در سالى يك‌بار كه از براى ايشان آذوقه بياورند . انس الوجود با خود گفت : للّه الحمد كه مقصود حاصل گشت . و لكن مدتى بايست تا خون ، شير شد . و ديرگاهى بايد كه سال بسر آيد . انس الوجود را كار بدينجا رسيد . و اما ورد الاكمام را خواب و خور ، گوارا نبود و نشستن و خوابيدن نميتوانست . او را شور عشق ، بىطاقت كرد و شكيبائى نتوانست . ناچار برخاسته ، در اطراف قصر بگشت و از هيچ‌جا راه بدر شدن نيافت . آنگاه آب از ديدگان بريخت و اين ابيات بخواند :