تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
گشوده شد . خادمى از قصر بدرآمد . انس الوجود را ديد در آنجا نشسته به او گفت : تو از كجائى و بدين جايگاه ، ترا كه رسانيد ؟ انس الوجود گفت : از اصفهان هستم و ببازرگانى در دريا سفر ميكردم . كشتى من بشكست . موج مرا بدين جزيره بينداخت . خادم او را در آغوش كشيد و گفت : اى مبارك‌پى ، خوش آمدى كه اصفهان ، شهر منست و در آنجا دختر عمّى دارم كه او را دوست ميداشتم و من خوردسال بودم كه به دختر عمّ خود عشق ميورزيدم . طايفهء بجنگ درآمدند و ما را باسيرى بردند و در خوردسالى ، مرا غلام كرده ، بفروختند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و هفتاد و سيم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، گفت : مرا غلام كرده و بفروختند . پس از آن‌كه خادم با انس الوجود ، سرگذشت بانجام رسانيد ، او را بساحت قصر برد . انس الوجود در ميان قصر ، درياچهء ديد بزرگ و بگرد آن درختان سبز و خرم . و مرغان خوش الحان در قفسهاى سيمين و زرين از درختان فروآويخته و آن مرغان بالحان خوش همىخواندند . چون انس الوجود بقفس نخستين رسيد ، در آن قفس بلبلى ديد كه ميخواند . انس الوجود چون آواز بلبل بشنيد ، بى خود افتاد . چون به خود آمد ، آواز بناله بلند كرد و اين بيت بخواند :
اى بلبل اگر نالى من با تو هم‌آوازم * تو عشق گلى دارى من عشق گل‌اندامى
پس از آن آن‌قدر بگريست كه بى خود افتاد . چون به خود آمد ، برخاسته ، هميرفت تا بقفس دويمين برسيد . در آن قفس نيز بلبلى ديد كه بآواز خوش ميخواند . در حال ، انس الوجود بناليد و اين ابيات بخواند :
هرشبى بلبل چرا چندين همىزارى كند * گرنه با وى گل چو با من دلبرم خوارى كند