تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
هرشبم زلف سياه تو نمايند بخواب * تا چه آيد به من از خواب پريشان ديدن
چون ابيات باتمام رسانيد ، چندان بگريست كه خاك ، تر شد . پس از آن برخاسته ، روان گشته و در باديها همىرفت . ناگاه درندهء بيرون آمد كه سر او بزرگتر از گنبد و دهان او گشاده‌تر از در غار بود و دندان‌ها مانند دندان‌هاى پيل داشت . چون انس الوجود او را بديد ، مرگ را يقين كرد و روى به قبله آورده ، شهادت بر زبان راند . ولى در كتاب‌ها خوانده بود كه درندگان را با سخن نرم فريب توان داد . پس انس الوجود به او گفت : اى سلطان درندگان و اى رحم‌كنندهء درماندگان ، من عاشقم و از جدائى به هلاكت نزديكم . بر من ببخشاى و به بيچارگيم رحمت آورد . چون شير مقالت او را بشنيد ، پستر رفت و بر دم خود بنشست و سر بسوى دم خود برده ، با دم بازى كردن آغازيد . آنگاه انس الوجود اين دوبيتى برخواند :
اى شير ترا بشير يزدان سوگند * يك سو شو و ره بر من بيچاره مبند رحم آر بر اين تن كه ز عشق است نزار * در پنجهء خويش صيد لاغر مپسند
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و هفتاد و يكم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، شير برخاسته ، بسوى او برفت و به او مهربانى آشكار نمود و او را با زبان خود بليسيد و در پيش روى او روان شد و او را اشارت كرد كه : از پى من بيا . انس الوجود نيز از پى او روان شد . و هميرفتند تا اينكه شير ، او را بفراز كوهى برده ، در آن سوى كوه فرود آورد و اثر پائى را بانس الوجود باشارت بنمود و خود بازگشت . انس الوجود دانست كه جاى پاى كسانيست كه ورد الاكمام را برده‌اند . پس انس الوجود همان اثر پا را گرفته ، شبان روز هميرفت