تا كنار درياى كنوز برسيد و اثر در آنجا تمام شد . انس الوجود دانست كه ايشان به دريا نشستهاند . از ايشان نوميد شد و آب از ديده فروريخت و اين ابيات بخواند :
عشق در دل ماند و يار از دست رفت * دوستان دستى كه كار از دست رفت
بخت و راى و زور و زر بودم و ليك * تا غم آمد هرچهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند * صبر و آرام و قرار از دست رفت
مركب سودا دوانيدن چه سود * چون زمام اختيار از دست رفت
چون ابيات بانجام رسانيد ، چندان بگريست كه بى خود افتاد و ديرگاهى بى خود بود . چون به خود آمد ، به چپ و راست نگاه كرده ، كسى را نديد . از وحشيان بر خود بترسيد . بفراز كوهى بلند كه در آنجا بود ، رفته ، در پاى سنگى بنشست و همىگريست كه ناگاه آوازى شنيد كه از غار همىآمد . و آن آواز از عابدى بود كه ترك دنيا گفته ، بعبادت پروردگار مشغول گشته بود . پس انس الوجود بسوى غار رفته ، سه بار در غار بزد . عابد ، او را پاسخ نداد و بيرون نيامد . انس الوجود آهى بركشيد و اين ابيات بخواند :
نه كسى يك نفس مرا مونس * نه كسى يك زمان مرا غمخوار
رويم از خون چو لالهء خودرنگ * اشكم از غم چو لؤلؤ شهوار
نفسم سرد و سينه آتشگاه * دهنم خشك و ديده طوفانبار
تن بفرسود چند از اين محنت * دل بيالود چند از اين آزار
چون ابيات بانجام رسانيد ، ديد كه در غار را بگشودند . انس الوجود بدر غار آمده ، عابد را سلام داد . عابد ردّ سلام كرد و به او گفت : نام تو چيست ؟ گفت :
نام من انس الوجود است . عابد گفت : از بهرچه بدين مكان آمدهء ؟ انس الوجود حكايت خود را از آغاز تا انجام بعابد فروخواند . عابد به حالت او بگريست و به او گفت : اى انس الوجود ، من بيست سال است كه درين مكان هستم . در اينجا كسى نديده بودم مگر ديروز كه آواز گريهء شنيدم . بسوى ايشان نظر كردم . ديدم كه