كرده ، آب از ديدگان فروريخت و اين ابيات بخواند :
وقت است اگر از پاى درآيم كه همه عمر * بارى نكشيدم كه بهجران تو ماند
سوز دل يعقوب ستمديده ز من پرس * كاندوه دل سوخته همسوخته داند
ديوانه اگر پند دهى خود نپذيرد * ور بند نهى سلسله از هم گسلاند
ما بىتو بدل بر نزديم آب صبورى * در آتش سوزنده صبورى كه تواند
گر بار دگر دامن كامى به كف آرم * تا زندهام از چنگ منش كس نرهاند
چون شب درآمد ، ورد الاكمام را وجد و شوق افزونتر گشت و از روزهاى گذشته ياد كرد و اين ابيات بخواند :
سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابى * چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابى
نفس خروس بگرفت كه نوبتى بخواند * همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابى
نفحات صبح دانى بچه روى دوست دارم * كه به روى دوست ماند كه برافكند نقابى
ورد الاكمام را كار بدينگونه شد . و اما انس الوجود ، عابد به او گفت : به اين صحرا رفته ، شاخهاى درخت برچين و بنزد من بياور . انس الوجود شاخها فروچيده ، بنزد عابد آورد . عابد از آنها سبدى بافت و با انس الوجود گفت : در اين باديه ، گياهى ميرويد و بر ريشهء خود خشك مىشود . تو در باديه شو و از آن گياهان خشكيده جمع آورده ، اين سبد پر كن و دهان سبد را بهبند و او را به دريا انداخته ، سوار شو و در دريا هميرو . شايد كه به مقصود برسى . كه هركه از جان نگذرد ، به مقصود نخواهد رسيد . انس الوجود گفت : سمعا و طاعة . پس عابد را وداع كرده ، از نزد او بازگشت و سبد پر از گياهان خشك كرده ، سرسبد را استوار بست و بر او سوار گشته ، در روى آب همىرفت . و موجهاى دريا او را گاهى بالا ميبرد و گاهى به زير ميآورد تا اينكه از قضا پس از سه روز آن سبد را موج دريا بجبل ثكلى بينداخت .
و انس الوجود از گرسنگى و تشنگى به هلاكت نزديك بود . پس در آن