تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 507

مساهمون:

ص٥٠٧
فلك آواره بهرسو كشدم ميدانى * رشك ميآيدش از صحبت جان‌پرور ما بسرت گر همه آفاق بهم جمع شوند * نتوان برد هواى تو برون از سر ما
چون ابيات بانجام رسانيد ، سوار شد . و او را منزل به منزل همىبردند تا بدرياى كنوز برسيدند و در كنار دريا خيمه بزدند و كشتى بزرگ از براى دخترك مهيّا كردند و دخترك را با كنيزك او بكشتى بنشاندند . و وزير فرمود كه چون كشتى بكوه ثكلى برسد ، دخترك را با كنيزك او در قصر بگذارند و كشتى بازگردانده ، در ساحل ، كشتى را بشكنند . خادمان هرآنچه كه وزير گفته بود ، بجا آوردند و باحوال دخترك همىگريستند . ايشان را كار بدينگونه شد . و اما انس الوجود چون از خواب برخاست ، دوگانه بجاآورد . پس از آن سوار گشته ، به پيشگاه سلطان رفت . به عادت معهود از در خانهء وزير بگذشت و بدر خانه نظاره كرده ، اشعار را بدر خانه ، نوشته يافت . بخرمن وجودش شرر افتاد و بسوى خانهء خود بازگشت . ولى قرار نميگرفت و شكيبائى نداشت و پيوسته در اضطراب بود تا اينكه شب درآمد . شبانگاه از خانه بدر شد و در بيابان ، حيران همىرفت و نمىدانست كه بكجا رود . پس همهء آن شب را برفت و روز ديگر نيز همىرفت تا گرمى آفتاب ، سخت و انس الوجود را تشنگى ، غلبه كرد . نظاره كرده ، درختى بديد كه در كنار درخت ، آبى بود روان . پس بسوى آن درخت بنشست و خواست كه آب بنوشد . ديد كه آب در دهان او طعمى ندارد و حالش دگرگون است و پاهاى او از رفتن ، آماس كرده . از اين حالت گريان شد و سخت بگريست و آب از ديده فروريخت و اين ابيات بخواند :
تا كى اى جان اثر وصل تو نتوان ديدن * كه ندارد دل من طاقت هجران ديدن عقل بيخويشتن از عشق تو ديدن تا چند * خويشتن بىدل و دل بىسروسامان ديدن
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 507 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى