تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
گروهى در كنار دريا خيمه زده‌اند . پس از ساعتى بكشتى نشسته ، برفتند . جمعى از ايشان از دريا بازنگشت و جمعى ديگر ، كشتى از دريا بازگردانده ، بشكستند و از پى كار خويش رفتند . گمان دارم آن جماعت ، آنان باشند كه تو در ايشان همىگردى . اندوه تو اندوهيست بزرگ و هيچ عاشقى نيست كه باندوه گرفتار نباشد . پس عابد اين ابيات بخواند :
عشق جوشد بحر را مانند ديگ * عشق سايد كوه را مانند ريگ عشق جان طور آمد عاشقا * طور مست و خرّ موسى صاعقا باغ سبز عشق كو بىمنتها است * جز غمِ و شادى درو بس ميوهاست عاقبت جوينده يابنده بود * كه فرج از صبر زاينده بود
چون عابد ابيات بانجام رسانيد ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب سيصد و هفتاد و دوم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عابد چون اين ابيات بانجام رسانيد ، او و انس الوجود چندان بگريستند كه كوه از گريستن ايشان بناله درآمد و از غايت گريه و زارى ، بى خود بيفتادند . چون به خود آمدند ، عابد با انس الوجود گفت : من امشب بعد از نماز از براى تو استخاره كنم تا معلوم شود كه چه بايدت كرد . انس الوجود را كار بدينجا رسيد . و اما ورد الاكمام چون بكوه ثكلى رسيد و خود را با دايهء خويش تنها ديد ، بگريست و گفت : به خدا سوگند اى قصر ، تو نيكو مكانى . و لكن جاى حبيب من در تو خالى است . پس ورد الاكمام در آن جزيره ، پرندگان بسيار بديد . خادم خود را فرمود كه دامى برنهاده ، از آن پرندگان صيد كند و هرچه صيد كند ، بقفسى بگذارد . پس از آن ، خود در منظرهء قصر بنشست . از انس الوجود ياد
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 510 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى