حيلتى كنيم تا ناموس تو محفوظ ماند و راز دختر تو پوشيده شود . وزير گفت :
من به دختر خود از عشق انس الوجود بيم دارم . مگر تو نميدانى كه پادشاه ، انس الوجود را بسى دوست دارد و بيم من در اين كار از دو راه است . يكى از دختر خود بيم دارم و يكى از پادشاه همىترسم . از آنكه انس الوجود ، نديم پادشاهست . بسا هست ازين كار ، حادثهء بزرگ روى دهد . بازگو كه درين كار ، رأى تو چيست ؟
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و هفتادم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، وزير با او گفت : ترا در اين كار ، رأى چيست ؟ زن وزير گفت : صبر كن تا نماز استخاره بجا آورم . و استخاره كرد . پس از آن با وزير گفت : در ميان درياى كنوز ، كوهيست كه او را جبل ثكلى خوانند و بدان كوه ، كس نتواند رسيد مگر با مشقت بسيار . تو از براى دختر در آنجا مكانى ترتيب ده ، دختر بدانجا بفرست . وزير را گفتهء زن ، دلپسند افتاد . و هردو متفق شدند بر اينكه در آن كوه ، قصرى بنا كنند و دختر را در آن قصر جاى دهند و آذوقهء يك ساله او را در نزد او بگذارند و كسى را از بهر خدمت و مؤانست او بگمارند . در حال ، وزير ، بناها و نجارها جمع آورده ، بسوى آن كوه بفرستاد . و در آنجا قصرى بزرگ و محكم بنيان بنا كردند . پس از آن زاد و راحله مهيا كرده ، شب بنزد دختر بيامد و او را به مسافرت امر كرد . چون دختر بيرون آمد و اوضاع سفر مشاهده كرد ، بگريست و صورت حادثه بر طاق در بنوشت كه انس الوجود را از ماجراى خودآگاه كند و اين ابيات نيز بنوشت :
ما برفتيم و تو دانى و دل غمخور ما * بخت بد تا بكجا مىبرد آبشخور ما
از نثار مژه چون زلف تو در زر گيرم * قاصدى كز تو سلامى برساند بر ما