راز تو و بردن نامه از ديگران سزاوارترم . چون ورد الاكمام سخن او را شنيد ، فرحناك شد . ولى خود را از سخن گفتن بازداشت و با خود گفت : هيچكس از اين كار آگاهى ندارد . من راز خود به اين زن آشكار نسازم تا او را امتحان كنم .
پس دايه به او گفت : اى خاتون ، من در خواب ديدم كه شخصى با من گفت :
خاتون تو با انس الوجود عاشق يكديگرند . از كار ايشان غفلت مكن . اگر نامهء دارند ببر و حاجت ايشان برآور و راز ايشان پوشيده دار كه ترا سودمند خواهد بود . من آنكه در خواب ديده بودم ، به تو بازگفتم . اكنون فرمان ، تراست .
ورد الاكمام به او گفت :
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و شصت و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ورد الاكمام گفت : اى دايه ، راز من خواهى پوشيد ؟
گفت : من چگونه راز تو نپوشم ؟ كه من از كنيزكان ديرين تو هستم . پس ورد الاكمام ، ورقهء را كه شعر درو نوشته بود ، درآورده ، بدايه داد و گفت : اين مكتوب را بانس الوجود برسان و جواب از براى من بياور . دايهء مكتوب گرفته ، بسوى انس الوجود رفت . چون بنزد انس الوجود برسيد ، با سخنان مهرآميز با او سخن گفت . پس از آن ورقه بداد . انس الوجود ورقه بخواند و مضمون بدانست .
در پشت ورقه ، اين ابيات بنگاشت :
من همانروز كه خال تو بديدم گفتم * بيم آنست بدين دانه كه در دام افتم
هرگز آشفتهء روئى نشدم يا موئى * مگر اكنون كه به روى تو چو موى آشفتم