تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
دلم اى دوست تو دانى كه هواى تو كند * لب من خدمت خاك كف پاى تو كند چه دعا كردى جانا كه چنين خوب شدى * تا چو تو عاشق تو نيز دعاى تو كند
چون سواران را بازى بانجام رسيد ، دختر وزير با دايه گفت : آن جوان كه به تو بازنمودم ، چه نام دارد ؟ دايه گفت : نام او انس الوجود است . دختر وزير آهى بركشيد و بفكرت فرورفت . پس از آن اين ابيات بخواند :
دلم عاشق شدن فرمود من بر حسب فرمانش * درافتادم به آن دردى كه پيدا نيست درمانش به قصد گوى با چوگان بميدان ديدمش روزى * ز زلف او و پشت من حسد ميبرد چوگانش خم چوگان او با گوى هرساعت بميدان در * همان كردى كه روز باد زلفش با زنخدانش ز رشك آن‌كه با زلفين مشكينش نياميزد * به آب ديده بنشاندم سراسر گرد ميدانش
چون ابيات بانجام رسانيد ، ابيات را بورقه بنوشت و ورقه در پيچيده ، بپارچهء حريرش بگذاشت و او را به زير بالش نهاده ، بخفت . آنگاه دايه ، ورقه از زير بالش برداشته ، بخواند . دانست كه دختر وزير بانس الوجود عاشق گشته . پس دايه ، ورقه را فروپيچيد و بجاى خود بنهاد . چون خاتون او ورد الاكمام بيدار شد ، دايه به او گفت : اى خاتون ، تو ميدانى كه من از پندگويان تو هستم و بر تو مهربانم . بدان كه عشق ، كارى است دشوار . پوشيدن آن آهن را ميگدازد و سبب رنجورى و بيمارى گردد . و كسى كه عشق را آشكار كند ، برو ملامت نيست . كه عشق اوّل ز حوّا بود و آدم . ورد الاكمام گفت : اى دايه ، داروى عشق چيست ؟ دايه گفت : داروى عشق ، وصال است . ورد الاكمام گفت : وصال از كجا بايد يافت ؟ گفت : اى خاتون ، وصل با نامه و پيغام و سخنان نرم توان يافت . نام و پيغام است كه ميان دوستان جمع آرد و كارهاى دشوار آسان كند . اگر ترا كارى باشد ، من بپوشيدن