گه آن آراسته زلفش زره گردد گهى چنبر * گه آن پيراسته جعدش ببارد مشك و گه عنبر
بسان لالهرخساره نقاب لاله جراره * بر از عاج و دل از خاره تن از شير و لب از شكر
و از غايت نيكوئى و نهايت خوبروئى ، او را ورد الاكمام نام نهاده بودند . و ملك را عادت اين بود كه در هرسال يك بار اعيان مملكت را ببازى گوى و چوگان جمع مىآورد . و چون آن روز ميشد و مردم ببازى گوى و چوگان گرد مىآمدند ، دختر وزير در منظرهء نشسته ، ايشان را تفرّج ميكرد . از قضا در روزى كه سواران ببازى گوى و چوگان مشغول بودند ، دختر وزير را در ميان لشكر ، نظر بپسر ماهمنظر سرو بالائى افتاد . با دايهء خود گفت : اى دايه ، اين جوان نيكوروى كه در ميان لشكر است ، چه نام دارد ؟ دايه گفت : اين جوانان ، همه خوبرويند . تو كداميك از ايشان برگفتى ؟ دختر وزير گفت : صبر كن تا من او را به تو بازنمايم .
آنگاه دختر وزير ، سيبى بگرفت و بسوى آن پسر بينداخت . آن پسر سر برداشت .
ديد كه دختر وزير در منظره نشسته . چون آن پسر را چشم بر او افتاد ، تير عشق او را بخورد و خاطرش به دو مشغول گشته ، گفتهء شاعر بخواند :