چون شب سيصد و شصت و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، پدر ملكزاده از براى اهل شهر ، وليمهها بنهاد . تا يك ماه بساط عيش گسترده بودند . پس از آن ملكزاده با دخترك ازدواج كرد و با انبساط و شادمانى بسر بردند . و پدر ملكزاده ، اسب آبنوسين را بشكست و مكتوبى به پدر دخترك بنوشت و سرگذشت دختر را از براى او پيغام كرد و هداياى گرانمايه با مكتوب بسوى ملك صنعا بفرستاد . چون رسول بصنعاء يمن برسيد و پدر دخترك ، مكتوب بخواند ، فرحناك شد و هدايا بپذيرفت و رسول را گرامى بداشت . پس از آن هديههاى قيمتى از براى دختر خود و داماد با همان رسول بفرستاد . و رسول بسوى ملكزاده بازگشت و او را از فرح ملك صنعا بياگاهانيد . و هرسال ملك صنعا از براى داماد خود هديهها ميفرستاد . تا اينكه پدر ملكزاده درگذشت و او بجاى پدر بر تخت مملكت بنشست و بعدلوداد همىگذرانيد تا اينكه كشورها بگرفت و همه را بطاعت بياورد . و در عيش و نوش بسر ميبرد تا اينكه بر هم زنندهء لذات و پراكندهكنندهء جماعات و مخرّب قصور و معمّر قبور به ايشان بتاخت .
حكايت ورد الاكمام و انس الوجود
و از جملهء حكايتها اينست كه : در روزگار قديم ، ملكى بود خداوند عزت و سلطنت و او را وزيرى بود ابراهيم نام . و آن وزير ، دختركى داشت خوبروى ، بدانسان كه شاعر گفته :