همىمانست . چون بنزد ملك بيامد ، ملك را سلام داد و پيشگاه ملك را ببوسيد .
ملك را شادى بزرگ روى داد و بملكزاده گفت : همهء اينها از بركت قدوم تو بود . ملكزاده گفت : ايها الملك ، او را معالجت ، آنگه تمام شود كه تو با لشكر خود بدان مرغزار كه اين را در آنجا گرفتهء ، درآئى و اسب آبنوسين با خود بياورى كه من در آنجا عفريتى را كه به دو چيره گشت ، ببندم و بزندان كرده ، بكشم كه هرگز بسوى او بازنگردد . ملك سخن او را پذيرفته ، با لشكريان سوار گشت و اسب آبنوسين و دخترك را برداشته ، بسوى آن مرغزار برفتند . و مردمان نميدانستند كه ملكزاده چه قصد دارد .
چون بدان مرغزار برسيدند ، ملكزادهء حكيم صورت امر كرد كه دخترك را با اسب آبنوسين ، يك تيررس مسافت از ملك و لشكريان دور تر بگذارند .
آنگاه ملكزاده بملك گفت : مرا دستورى ده تا بخور در آتش كنم و عزيمت بخوانم و عفريتى را كه بدخترك چيره گشته ، در زندان كنم كه هرگز بسوى او باز نگردد . و لكن بايد وقت عزيمت خواندن ، من و دخترك بر اسب آبنوسين سوار باشيم . چون ملك سخن او را بشنيد ، فرحناك شد و ملكزادهء حكيمنما را اجازت داد . ملكزاده بر اسب نشست و دخترك را نيز سوار كرد . و ملك با لشكريان بسوى او نظاره ميكردند كه ملكزاده ، دختر را محكم ببست و اثر شانهء راست اسب را بجنبانيد . اسب بر هوا بلند شد و لشكريان نظاره همىكردند تا از ديدهء ايشان ناپديد شد و ملك تا هنگام شام بانتظار بازگشتن او بنشست . چون بازنگشت ، او را پشيمانى بزرگ روى داد . با لشكر خود بسوى شهر بازگشت .
و اما ملكزاده ، قصد شهر پدر كرده ، همىرفت تا بقصر پدر درآمد و دخترك را در قصر فرود آورد و خود بنزد پدر رفته ، او را سلام داد و از آوردن دخترك ، او را بياگاهانيد . ملك اسباب عيش مهيا كرد و از براى مردم شهر وليمهها فروچيد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 500
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٥٠٠