بگرد اسب بگشت و به اعضاى او مينگريست . چون اسب را سالم يافت ، فرحناك شد و با ملك گفت : اى ملك ، همىخواهم كه دخترك را ببينم و اميدوارم كه معالجت او در دست من باشد . در حال ، ملك با ملكزاده نزد دخترك رفتند .
ملكزاده او را چون ديوانگان يافت . ولى ديوانه نبود . خود را چنان مينمود كه كس به دو نزديك نشود . چون ملكزاده او را بدان حالت ديد ، به او گفت : اى فتنهء روزگار ، ترا باكى نيست . پس با او بملاطفت و نرمى سخن همىگفت تا خويشتن به دو بشناسانيد . چون دخترك او را بشناخت ، فرياد بلندى برآورده ، از غايت فرح بىخود بيفتاد . ملكزاده در حال ، دهان به گوش او بنهاد و به او گفت : اى خاتون ، شكيبا شو تا حيلتى كنم و در خلاص از اين ملك ، تدبيرى نمايم . و گرنه من و تو در ورطهء بزرگ هستيم . و اكنون تدبير اينست كه من بملك بگويم كه اين دخترك ، ديوانه است و من معالجت او را ضامنم . شما بند از او برداريد . چون بند از تو بردارند ، تو با ملك سخن سنجيده بگو تا گمان كند كه معالجت من ، ترا سودمند افتاده . شايد مقصود حاصل آيد . دخترك گفت : هرچه گوئى ، چنان كنم .
پس ملكزاده گفت : اى ملك ، از اقبال تو درد دخترك بدانستم و داروى او بشناختم و او را از جنون ، اندكى خلاص كردم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و شصت و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك برخاسته ، بنزد دختر شد . چون دختر ملك صنعا او را بديد ، برخاسته ، زمين ببوسيد . ملك را از ديدن اين حالت ، فرح و نشاط روى داد و كنيزكان را فرمود كه به خدمت او قيام كنند و او را بگرمابه برده ، از بهر او زيورهاى زرّين ترتيب دهند . كنيزكان ، زيورهاى زرّين و جامهء ملوكانه به دو پوشانيده ، عقد گوهر از گردن او بياويختند و او را بگرمابه اندر برده ، بخدمتش قيام نمودند . پس از آن از گرمابهاش برآوردند . به بدر تمام