تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨
از آن‌كه چيزى را كه نه درخور من بود ، طلب كردم . و هركس چيزى را كه نه درخور اوست ، طلب كند ، بچنين ورطهء كه من افتادم ، بيفتد . چون ملكزاده سخن حكيم بشنيد ، بپارسى با او گفت : تا كى بدينسان نالان و گريان هستى ؟ مگر چنان دانستهء كه آنچه به تو رسيده ، به كسى ديگر نرسيده ؟ چون حكيم سخن او را بشنيد ، با او انس گرفت و حالت خود به او شكايت كرد و مشقتى كه به دو روى داده بود ، به او بازگفت . چون بامداد برآمد ، دربانان ، ملكزاده را گرفته ، بياوردند . ملك را آگاه كردند كه اين جوان ، دوش بدين شهر درآمد و فرصت آوردن به پيشگاه ملك نشد . پس ملك با ملكزاده گفت : از كدام شهرى و چه نام دارى و صنعت تو چيست و بدين شهر از بهرچه آمدهء ؟ گفت : نامم بپارسى ، هرمز و شهر من پارس و مرا صنعت ، علم و دانش است . خاصه علم طب را نيك دانم و در معالجت ديوانگان اوستادم . و بدين‌سبب در اقاليم و شهرها همىكردم تا بر علم خود ، علمى فزايم و اگر يكى بيمار بينم ، معالجتش كنم . چون ملك سخن او بشنيد ، فرحناك شد و به او گفت : اى حكيم دانشمند ، بهنگام حاجت بنزد ما رسيدهء . آنگاه او را از حالت دخترك آگاه كرد و به او گفت كه : اگر تو آن دخترك را معالجت كنى و او را از جنون برهانى ، هرچه از من تمنى كنى ، ترا بدهم . چون ملكزاده سخن ملك بشنيد ، گفت : اى ملك ، مرا خبر ده كه چند گاهست او ديوانه شده است و او را از كجاآوردهء ؟ پس ملك ، حكايت از آغاز تا انجام به دو فروخواند و به او گفت : آن شيخ زشت‌رو بزندان اندر است . ملكزاده گفت : ايها الملك ، با اسب آبنوسين چه كردهء ؟ ملك گفت : اسب در خزانه است . ملكزاده با خود گفت : راى صواب اينست كه من پيش از همه كار ، مكان اسب بدانم . اگر اعضاى او سالم باشد ، مرا مقصود حاصل آيد . و گرنه بايد بحيلتى خود را از اين ورطه خلاص كنم . آنگاه بملك گفت : ايها الملك ، من همىخواهم كه آن اسب را ببينم . شايد در آن اسب چيزى باشد كه در معالجت ، مرا يارى كند . ملك برخاسته ، دست او را بگرفت و بمكانى كه اسب در آنجا بود ، درآمدند . ملكزاده