بردند . چون زندانبانان ، حسن و جمال او را بديدند ، نپسنديدند كه او را بزندان اندر كنند . پس در خارج زندان در نزد خويشتن بنشاندند . چون خوردنى بياوردند ، ملكزاده با ايشان طعام خورد . و بحديث گفتن بنشستند و رو بملكزاده كرده ، به او گفتند : تو از كدام شهرى ؟ گفت : از بلاد پارس همىآيم . زندانبانان بسخن او بخنديدند و به او گفتند : اى جوان پارسى ، ما حديث مردم پارس بسى شنيدهايم و حالت ايشان بسى ديدهايم . ولى اين پارسى كه در نزد ماست ، دروغگوتر ازو كس نديدهايم . ديگرى از ايشان گفت : ازو زشتروتر نيز كس نخواهد ديد . ملكزاده بايشان گفت : از دروغ او بشما چه آشكار گشته ؟ گفتند : او را گمان اينست كه ملك او را در نخجيرگاه ديده كه با دختركى بديع الجمال ايستاده بوده است و اسبى از آبنوس با ايشان بوده است كه ما هرگز بدان خوبى ، صنعت نديدهايم و اكنون آن دخترك در نزد ملك است و ملك به دو مفتون گشته . ولى آن دخترك ديوانه است . اگر اين حكيم راستگو بودى ، هرآينه او را معالجت كردى . كه ملك بسى اهتمام در معالجت او دارد . و اما اسب آبنوسين در خزانهء ملك است و آن مرد زشترو در نزد ما بزندان اندر است و هرنيم شب از گريه و ناله ، ما را نگذارد كه بخواب رويم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و شصت و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون زندانبانان خبر حكيم پارسى با ملكزاده بگفتند ، او را بخاطر گذشت كه تدبيرى كند تا به مقصود خويشتن رسد . چون زندانبانان خواستند كه بخواب شوند ، ملكزاده را بزندان اندر كرده ، در به روى او ببستند . ملكزاده شنيد كه حكيم ميگريد و بپارسى نوحه مىكند و ميگويد : چگونه خود را و ملكزاده و دخترك را ستم كردم ؟ كه نه دخترك از براى ملكزاده گذاشتم و نه خود بمراد خويشتن برسيدم و اينها همه از سوء تدبير من بوده است .